قم؛ روزهای پس از آیت الله العظمی بهجت

با درگذشت آیت الله العظمی محمد تقی بهجت، علاوه بر آنکه خلأ بسیار جدی در مکتب اخلاقی قم ایجاد شده است، عملاً دو تن از مراجع تقلید این شهر به عنوان دو قطب فقهی و اصولی در صدرقرار گرفته اند. در همین حال برخی اخبار تأیید نشده حاکی از آن است که مرحوم آیت الله العظمی بهجت، به دلیل عنایت ویژه اش به آیت الله شیخ علی صافی گلپایگانی (عضو هیأت استفتای آیت الله العظمی بروجردی و برادر آیت الله لطف الله صافی گلپایگانی) وصایای خاصی درباره نقش ایشان داشته و حتی احتمالاً و طبق خبری که دو روز پیش ایرنا منتشر کرد، از این پس نماز مسجد آیت الله بهجت (مسجد فاطمیه) به امامت آیت الله علی صافی برگزار خواهد شد.
اما از جنبه علمی نیز اکنون حضرات آیات عظام حسین وحید خراسانی و حسینعلی منتظری به عنوان دو قطب علمی حوزه قم مطرح هستند که اولی شاگرد مهم آیت الله العظمی خویی و پرورده مکتب نجف و دومی شاگرد برجسته آیت الله العظمی بروجردی و امام خمینی و پرورده و مهم ترین سمبل مکتب قم است. اکنون این دو به همراه آیت الله العظمی سیستانی در نجف، مثلث بزرگان علمی شیعه را تشکیل داده اند. با این حال به دلیل کسالت آیت الله منتظری و توقف چندین ساله دروس خارج فقه و اصول وی، عملاً این آیت الله 88 ساله که در جهان نیز به عنوان منتقدی پر سر و صدا شناخته شده، به برپایی هفته ای دو جلسه درس اخلاق اکتفا کرده است. اما دروس خارج فقه و اصول آیت الله العظمی وحید خراسانی که هم سن و سال آیت الله العظمی منتظری است، هنوز برقرار است و شلوغ ترین درس حوزه قم محسوب می شود. هر روز بیش از هزار نفر در درس خارج این مرجع کهنسال نجف دیده شرکت می کنند.
عکس فوق در جریان دیدار حضرات آیات وحید خراسانی و منتظری در آخرین روزهای سال 87 گرفته شده است.
انعکاس عکس ها 14
قدرت نمایی مرجعیت شیعه
صدها هزار شیعه عزادار در شهر قم پیکر فقیه و عارف نامدار معاصر حضرت آیت الله العظمی محمد تقی بهجت را تشییع کردند. با وجودی که از ساعات اولیه صبح، حرم مطهر و اطراف آن مملو از جمعیت عزادار و سیاهپوش بود، تشییع جنازه از میدان جهاد و مدرسه علمیه امام خمینی (در چند کیلومتری حرم) آغاز شد. مسیر خیابان باجک تا خیابان ارم پر شده بود و به همین دلیل، حرکت ماشین حامل پیکر مطهر، موجب ازدحام شدید، افتادن عده زیادی در جوی خیابان و زخمی شدن و از حال رفتن تعداد زیادی شد.

مدیریت مراسم بسیار ضعیف بود و خود مردم عهده دار تأمین امکانات رفاهی سیل جمعیت شده بودند. آب آشامیدنی خنک توزیع می کردند، با شیلنگ، سطل و حتی لیوان، از بالای ساختمان ها آب به روی جمعیت می پاشیدند تا مانع از آزار مردم در گرمای شدید هوا شوند. مدیران شهر که از تأمین جزئی ترین و بدیهی ترین امکانات رفاهی غافل بودند، حتی فکری به حال سیستم تلفن همراه نکرده بودند و این شبکه در طول مراسم دچار اختلال جدی بود. ظاهراً این مصیبت را بیش از همه باید به مدیران شهر تسلیت گفت!

با همه این سختی ها و کمبودها، تشییع جنازه امروز تبدیل به مانور قدرت کم نظیر مرجعیت شیعه شد و روند نزولی حضور مردمی در تشییع جنازه علما که پس از رحلت مرحوم آیت الله العظمی اراکی در سال 73 آغاز شده بود، متوقف شد و پتانسیل بالای مرجعیت شیعه، بار دیگر خود را به نمایش عمومی گذاشت.
بر خلاف پیش بینی هایی که نشان می داد طبق سنت دیرینه حوزوی، آیات عظام حسین وحید خراسانی یا موسی شبیری زنجانی بر پیکر آیت الله العظمی بهجت نماز خواهند خواند، آیت الله جوادی املی امام جمعه موقت قم نماز میت را اقامه کرد.
دو نکته:
1- برخی از دوستان درباره مطلب قبلی ام که از عدم انعکاس گسترده خبر رحلت آیت الله العظمی بهجت در رسانه ملی گلایه کرده بودم، گفته اند که بی انصافی کرده ام و صدا و سیما کارخود را به خوبی انجام داده است. باید به این دوستان بگویم که اگر نحوه انعکاس رحلت مراجع بزرگ تقلید در دهه 60 و 70 را به یاد می آوردند، یقیناً متوجه بی اعتنایی جدی صدا و سیما به این مقوله در چند سال اخیر می شدند. صدا وسیما در سه روز گذشته حتی از اطلاق عنوان «آیت الله العظمی» به این مرجع کم نظیر خودداری می کرد و در بیشتر اوقات از عنوان «آیت الله» استفاده می نمود. آیا بزرگی مثل آقای بهجت هم طراز شاگرد شاگردان خود بوده است؟! البته می دانم که این انتظار از رسانه ملی بیهوده است! سازمانی که پروفسور دکتر کردان را به بشریت عرضه کرده است، طبیعی است که کسانی مثل آقای بهجت و مرحوم شیخ جواد تبریزی و ده ها چهره علمی ارزنده را نادیده بگیرد!
2- تاکنون از استفاده دیگر سایت ها و وبلاگ ها از تصاویر و مطالبم آن هم بدون ذکر منبع، جز در موارد معدودی گله نکرده ام. برای من آنچه مهم بوده، اطلاع رسانی و آگاهی دادن به جامعه است. اما از رسانه هایی مثل ایرنا انتظار می رود که اگر می خواهند از تصاویر وبلاگ من استفاده کنند، قواعد حرفه ای را رعایت کنند. حقوق من اصلاً مهم نیست. حداقل آبروی حرفه ای خود را به خطر نیاندازند!
انعکاس عکس ها 13
قم در سوگ فقیه و عارف بزرگ شیعی
این عکس ها شاید کمی بازگو کننده حال و هوای امروز قم باشد. اکنون پیکر آیت الله العظمی بهجت در صحن اتابکی حرم حضرت معصومه نهاده شده تا مردم با این فقیه و عارف برجسته معاصر وداع کنند. صبح امروز نیز مسجد فاطمیه که 40 سال شاهد مناجات های عاشقانه این پیرمرد دوست داشتنی بود، شاهد حضور علما و مردم بود تا صندلی خالی او را به نظاره بنشینند. سخنران این مراسم می گفت که روز جمعه گذشته در همین مکان سخنرانی کرده و حال آقای بهجت هم کاملاً مساعد بوده است. این سخنران گفت: آقای بهجت همواره می گفته روزی نیست که برای استادش آیت الله العظمی غروی اصفهانی و نیز آیت الله العظمی سید هادی میلانی دعا نکند و به یادشان نباشد.

آیت الله العظمی سید موسی شبیری زنجانی از مراجع تقلید قم نیز امروز به همراه فرزندش به مسجد مرحوم آیت الله بهجت آمد تا در سوگواری مردم شریک شود.

شهرام شکیبا نویسنده و طنزپرداز کشورمان هم به همراه یک اکیپ فیلمبرداری به قم آمده بود تا از صحنه های عزاداری مردم و طلبه ها تصویربرداری کند.

شهر قم هم آماده تشییع جنازه می شود. پیش بینی می شود که فردا شاهد یکی از شلوغ ترین تشییع جنازه ها باشیم. دفتر آیت الله العظمی بهجت با نصب تصاویر این فقیه وارسته در سطح شهر، شعر زیبایی را در کنار این تصاویر درج کرده است:
من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم
تو می روی به سلامت، سلام ما برسانی

آقای بهجت در پاسخ خیلی از جوان ها که دستور العمل اخلاقی می خواستند، آن حدیث مشهور را یادآوری می کرد که به آنچه می دانید عمل کنید تا خداوند دانش های دیگر را نیز در اختیارتان قرار دهد. بارها دیده بودم که به جوانان می گفت لازم نیست حتماً مستحبات را عمل کنید یا مکروهات را ترک کنید تا سعادتمند شوید، فقط کافی است که کار حرام نکنید و واجبات را از یاد نبرید. همین!
درگذشت قطب مهم فقهی و اخلاقی قم

آیت الله العظمی محمد تقی بهجت فومنی از مراجع تقلید بزرگ شیعه و از شاگردان میرزای نائینی و آیت الله العظمی بروجردی عصر امروز در بیمارستان ولی عصر قم در سن 96 سالگی درگذشت. فقیه بزرگی که شرکت در نماز وی از خاطره انگیزترین لحظات هر مسافر شهر قم شمرده می شد.
از سال 77 که شایعات فراوانی مبنی بر چشم برزخی و کرامات وی منتشر شد، وجهه علمی و فقهی وی عملاً به فراموشی سپرده شده و نماز وی بسیار شلوغ تر از قبل برگزار می شد. هرچند بارها این شایعات از سوی وی و نزدیکانش تکذیب شده بود.
مسجد آیت الله بهجت (فاطمیه) در مرکز شهر قم از دیرباز به عنوان مرکز تجمع طلبه ها شناخته می شد. حتی در دوران انقلاب نیز با وجود عدم نقش فعال سیاسی آیت الله بهجت، نماز جماعت وی مرکز تجمع طلاب مبارز بود. اما آیت الله کهنسال قم که از نظر اخلاقی نیز مورد تأیید بزرگان شیعه بود، ترجیح می داد در سیاست دخالت چندانی نکند و از نظر فقهی نیز شاهد تفاوت هایی میان دیدگاه های وی با دیدگاه های رسمی بودیم.
اگرچه وی مدت زیادی از عمر خود را در قم سپری نمود، اما باید وی را پرورده مکتب فقهی نجف دانست. او در کنار فقهای بزرگی چون حضرات آیات عظام سیستانی، منتظری و حسین وحید خراسانی از مراجع تقلید مهم کنونی شیعه شمرده می شد.
چند ساعت پس از رحلت این مرجع بزرگ، هنوز در رسانه ملی خبر خاصی نیست!
وضعیت تراژیک خرسند بودن
روزنامه اعتماد در ضمیمه امروزش گفتگویی خواندنی با استاد پرویز خرسند داشته که می توانید در اینجا بخوانید. یادداشتی هم از ایشان درباره روشنفکران ایرانی در ضمیمه امروز روزنامه اعتماد آمده است که آن را هم بد نیست در اینجا بخوانید.
مباحثه؛سنت حوزویان

چگونه مباحثه ميکنند؟
مباحثه از آداب و روشهاي خاصي برخوردار است که در طول ساليان دراز و تجربههاي چند نسل حاصل شده و سينه به سينه به نسل کنوني طلبهها منتقل شده است. معمولا هر طلبهاي هم بحث خود را از ميان دوستان خود انتخاب ميکند. طلبههايي که دوستان نزديکي در کلاس يا مدرسه خود ندارند، با ديگر همکلاسيها قرار بحث ميگذارند و همين مساله در بسياري اوقات به يک دوستي ابدي و ريشهدار بدل ميشود. البته گاهي نيز استادان يا مديران در اين مساله دخالت ميکنند و براي طلبههايي که هم مباحثه پيدا نکرده اند، دست به کار ميشوند.
طلبهها به دوگونه مباحثه ميکنند؛ روش معمول و متداول اين است که پس از تدريس هر درسي، آن را مطالعه ميکنند و همان روز، يا قبل از جلسه بعدي آن درس با هم قرار ميگذارند. براي آنکه مشخص شود که چه کسي بايد درس را توضيح دهد، معمولا از قرعهکشي استفاده ميکنند. يعني اينکه کتاب را باز ميکنند و عدد يکان صفحات دو طرف کتاب را با هم جمع ميزنند و هر کسي که عدد بيشتري بياورد، بايد درس را توضيح دهد. قرعهکشي سبب ميشود که همه شرکتکنندگان در مباحثه از آمادگي لازم براي ارائه بحث برخودار باشند. طلبهاي که مامور ارائه بحث ميشود، درس آن روز را همانند يک استاد براي هم بحث خود توضيح ميدهد و به اشکالات، ايرادها و احيانا پرسشهاي وي پاسخ ميدهد تا مباحث مطرح شده براي همه شرکتکنندگان در بحث جا بيفتد و نقطه مبهمي نماند. البته اگر مشکلي باقي ماند و هيچ يک از طرفين نتوانست آن را حل کند، در جلسه بعدي از استاد درباره آن پرسش ميشود. بدينترتيب درسهاي هر روز براي طلبهها جا ميافتد و نقطه ابهامي باقي نميماند. گاهي اوقات در اينگونه بحثها، يکي از افراد براي به کرسي نشاندن بحث خود تمام تلاش و سعي ممکن را مبذول ميکند و همين تلاش، بر داغي اين مباحث ميافزايد. آيتالله بهشتي و آيتالله العظميشبيريزنجاني که از شاگردان مرحوم آيتالله العظمي سيدمحمد داماد بودهاند، از مشهورترين هم بحثيهاي دهه 30 شمسي محسوب ميشوند که بحثهاي داغي داشتهاند. آيتالله محمد يزدي نيز در دهه40، صدايش در مباحثات حتي زائران حرم حضرت معصومه(س) را به کنجکاوي واميداشت تا به تماشاي بحث داغ وي بنشينند. اکنون هم زائران قم جذب مباحثات طلبهها در حرم ميشوند و حتي کنار آنها مينشنينند و به تماشاي جدال علمي آنها ميپردازند. طلبههاي قديميتر هم به ياد ميآورند که امام خميني و آيتالله سيدمحمد داماد از مشهورترين هم بحثيهاي زمان خود بودهاند.
گونه ديگر مباحثه نيز بر اساس پيش مطالعه دروس بنا شده است. طلبههايي که استعداد بيشتري دارند و حوصله و وقت آنها ايجاب ميکند، در اينگونه بحثها شرکت ميکنند و پيش از تدريس استاد، درباره آن موضوع به گفتوگو مينشينند و خود را براي فهم عميقتر، آسانتر و سريعتر آماده ميکنند. البته گاهي نيز برخي طلبهها بدون آنکه در کلاس درس استادي شرکت کنند، قرار بحث ميگذارند و پس از مطالعه يک کتاب در منزل، آن را با هم بحثيهاي خود بررسي ميكنند.
طلبههايي که در بحثها از قدرت بالاي اقناع هم بحثيهاي خود برخوردارند، غالبا به سخنوران و مبلغين موفقي بدل در ميان مردم ميشوند.
مباحثه؛ پايهگذار رفاقتهاي قديمي
در بسياري از موارد، مباحثه باعث شكلگيري دوستيهاي ريشهدار، صميمانه و درازمدت ميشود. بسياري از علما و مراجع که زماني از طلبههاي جوان زمانهاي دور بودهاند، هنوز هم با دوستان و هم مباحثههاي قديم خود معاشرت دارند. مرحوم آيتالله سيدمهدي روحاني و مرحوم آيتالله ميرزا علي احمديميانجي در دوره معاصر، در اينگونه دوستيهاي ريشهدار و بسيار صميمانه زبانزد خاص و عام بودند. دوستي آنها تا همين چند سال پيش ضربالمثل بود و همگان از چندين دهه دوستي و مباحثات اين دو سخن ميگفتند. اين دو روحاني فعال قم به فاصله چند ماه از يکديگر در سال 1379 درگذشتند.
شاگردان شاخص علماي بزرگ و مراجع تقليد از همان دوران مباحثه با يکديگر گعده ميكنند، مسافرت ميروند و بعدها که خود به درجات بالاي علمي ميرسند، باز هم مراودات خود را حفظ ميکنند. از اين رو، سنت مباحثه فقط تاثيرات علمي ندارد. شايد گاهي تاثيرات اجتماعي، سياسي و فرهنگي اين پديده بر آثار علمي و درسي آن غلبه ميکند.
حوزه علمیه را باران شست

من که در ده سال زندگی و تحصیل در شهر قم، چنین بهار دلنشینی ندیده بودم. هوای شهر کاملاً بهاری است و خبری از کولر و پنکه نیست. حتی هنوز خیلی ها از بخاری استفاده می کنند.
بهاران خجسته باد!
قربانی تز «اسلام به علاوه روحانیت»

آيتالله شيخ مرتضي مطهري از سوداي اصلاح سازمان روحانيت آغاز کرد و به تراژدي پاياني زندگي سياسي و فکرياش در جهت حفظ اساس تشکيلات روحانيت رسيد. او کوشندهاي بود که از اصلاحطلبي به محافظهکاري طي مسير کرد و جانش را بر سر همين دگرگوني تاکتيکي از دست داد. مطهري که در جواني از هواداران اصلي طرح اصلاح حوزه بود و به گفته برخي از فعالان حوزوي آن سالها، به همين دليل از قم به تهران مهاجرت کرد، در چند سال پاياني عمرش از ضربه خوردن به اساس روحانيت احساس خطر کرده و از جنبههاي روشنفکرياش کاست تا در جايگاه يک روحاني تمام عيار از هم صنفهاي خود دفاع کند.
مطهري دهه30، منتقد سازمان روحانيت
مطهري جوان در درس آيتالله العظمي سيدمحمد محقق داماد با طلبه جوان نجفآبادي به نام شيخ حسينعلي منتظري آشنا شد و اين دوستي تا چندين دهه تداوم يافت. دوستي اين دو روحاني جوان سبب شد که آنها پا به پاي هم به عنوان فعالان حوزوي بدل شوند و گام در راههاي دشوار و پرخطري نهند. آيتالله منتظري درباره آرمانهاي آن دوران چنين ميگويد: «يک وقتي به همراه آقاي مطهري با امام خميني بعد از درس اخلاقشان صحبت ميکرديم و ميگفتيم اين اختلافي که الان در قم هست، الان سه تا آقا (حضرات آيات صدر، محمدتقي خوانساري و حجت) هستند که مريدهايشان با هم اختلاف دارند. اين چيز بدي است. اگر يک جوري ميشد که آيتالله بروجردي را از بروجرد دعوت ميکردند، ميآمدند قم و ايشان زعامت حوزه را بر عهده ميگرفتند، اين اختلافات کمتر ميشد. مرحوم آقاي (امام) خميني گفتند: ميترسيم سه تا چهارتا بشود!» (1)
با آمدن آيتالله العظمي بروجردي به قم، آقايان مطهري و منتظري نيز به خيل شاگردان وي پيوستند. اما چند سالي بيش نکشيد که فاصله ميان امام خميني و چند دوست و شاگرد نزديکش با آيتالله بروجردي، اوضاع را بر آنها سخت کرد. ماجرا از جايي آغاز شد که سه سال پس از ورود آيتالله بروجردي به قم (در سال 1328) عدهاي از علماي مهم قم همچون حضرات آيات امام خميني، شيخمرتضي حائرييزدي، سيد احمد زنجاني، سيدباقر سلطاني و... با بهرهگيري از اقتدار و مرجعيت يکپارچه بروجردي تصميم ميگيرند که نظام حوزه را اصلاح کنند. آنها که به هيات مصلحين حوزه مشهور شده بودند، طرحي براي نظم بخشيدن به حوزه قم ميريزند. مطهري نيز به عنوان يکي از فضلاي برجسته آن روز قم، از فعالين اين حرکت اصلاحي بود. اما ناگهان همه چيز به هم ميريزد و آيتالله بروجردي به اهداف هيات مصلحين حوزه بدبين ميشود. برخوردي ميان وي با امام خميني و شيخ مرتضي حائري صورت ميگيرد و از آن پس، امام خميني تا پايان حيات آيتالله بروجردي آنچنان فعال نميماند و شيخ مرتضي حائري نيز به مشهد مهاجرت ميکند. مطهري هم اوضاع را بر وفق مراد نميبيند و براي هميشه در تهران اقامت ميكند.
اما ماجرا چه بوده است؟ آيتالله منتظري که از ناظرين آگاه بوده و نزديکي زيادي به طرفين ماجرا داشته است، معتقد است که شايعه طرفداري جدي امام خميني و استاد مطهري از نواب صفوي و فدائيان اسلام در اين عقبنشيني ناگهاني آيتالله بروجردي موثر بوده است. منتظري در اين باره ميگويد:« روشي كه فدائيان اسلام در حوزه داشتند براي بزرگان حوزه مورد پسند نبود، مثلا به آقاي بروجردي اهانت ميكردند، به علما اهانت ميكردند، يك جوري كه عقلاي قوم را عصباني كرده بود، ميشد با اين تندي هم برخورد نكرد، مثلا عدهاي جمع بشوند بروند بعضي مسائل را از آقاي بروجردي بخواهند؛ اينها مستقيما مسائل را با طلبههاي جوان و با مردم در ميان ميگذاشتند، بهگونهاي كه حوزه را قبضه كرده بودند، بچه طلبهها نوعا چون احساساتي بودند، دور اينها جمع بودند. من يادم هست كه مرحوم مطهري خودش براي من نقل كرد و گفت: من بيش از يك ساعت رفتم با آقاي نواب دنبال رودخانه راه رفتيم و صحبت كرديم، گفتم درست است كه شما حرفهاي حقي داريد، اما بالاخره آقاي بروجردي الان رئيس مذهب است، رئيس حوزه است، بايد قداست ايشان را حفظ كرد و در پرتو رياست ايشان كار كرد؛ نه اينكه بياييم همه اينها را با اين تنديها بشكنيم و به آنان اهانت كنيم، با اين شكل نتيجهاي نميگيريم، اين را آقاي مطهري براي من نقل كرد. صحبتهاي مرحوم مطهري براي اين بود كه آقاي نواب صفوي را از آن حالت تندي يك قدري بيرون بياورد. حتي آيتالله (امام) خميني من يادم هست كه در خانه ايشان ما پنج، شش نفر هم بيشتر نبوديم، تازه پيش ايشان «زكات» شروع كرده بوديم، آقاي مطهري هم بود، صحبت فدائيان اسلام شد، ايشان گفتند آخر اين چه برنامهاي است كه اينها دارند، چهارتا بچه حوزه را به هم ريختهاند، به همه اهانت ميكنند، بايد شهرباني دخالت كند، كنترل كند، آخه اين تنديها يعني چه! حتي ايشان هم نظرشان در آن شرايط اينگونه بود؛ آن وقت كساني مثل مرحوم رباني شيرازي، شيخ علي لر و آقاي حاج شيخ اسماعيل ملايري مبعوث شدند كه به اين غائله خاتمه بدهند و بالاخره به اين جريان در حوزه علميه قم خاتمه دادند.»
آيتالله منتظري در ادامه به تيره شدن روابط مصلحين حوزه با آيتالله بروجردي اشاره ميکند: «آن زمان كساني بودند كه ميخواستند من و آقاي مطهري و آيتالله خميني را در نظر آيتالله بروجردي به عنوان طرفداران و حمايتكنندگان مرحوم نواب جلوه دهند و به اصطلاح در ذهن آيتالله بروجردي براي ما پروندهسازي كنند؛ يكي از اينها يك وقت گفت: در آن جلسه كه براي اين منظور تشكيل شده بود، من به آنها گفتم فلاني را استثنا كنيد، براي اينكه آقاي بروجردي به فلاني از باب اينكه مقرر درسهايش است علاقهمند است و اين حرف را نسبت به او باور نميكند، او را كنار بگذاريد تا نسبت به آن دو نفر ديگر قبول كند. همين كار را هم كرده بودند، مرا قلم زده بودند و به آقاي بروجردي تفهيم كرده بودند كه آن دونفر – آقاي (امام) خميني و آقاي مطهري - حامي نواب هستند و طلبهها را عليه شما تحريك ميكنند، تا اينكه بالاخره فدائيان اسلام از قم رفتند تهران، اطراف آيتالله كاشاني جمع شدند.»
منتظري به ياد ميآورد که آيتالله بروجردي از اينکه «برخي از عقلاي قم از نواب صفوي و فدائيان اسلام حمايت ميکردهاند» تعجب و گلايه ميکرده است.(3) تلاشها براي پادرمياني به جايي نميرسد و مطهري که دچار مشكلات مالي هم بود، عزم هجرت از قم به تهران ميکند. او نامهاي به آيتالله بروجردي مينويسد و از دوست نزديک و قديمياش آيتالله منتظري ميخواهد که نامهاش را به آيتالله بروجردي برساند. منتظري ميگويد: «آقاي مطهري به من گفت بروم به آقاي بروجردي قضيه رفتنش را بگويم و از طرف ايشان خداحافظي كنم؛ ميگفت اگر خودم براي خداحافظي پيش آقاي بروجردي بروم، ممكن است بگويند چرا و بياعتنايي شود، بعد يك نامه نوشتند خدمت ايشان هم به عنوان عذرخواهي و هم تقدير و تشكر از زحمات ايشان كه در اين مدت از شما استفاده كرديم و...، اين نامه را نوشته بود و گفت شما اين نامه را به آقاي بروجردي بدهيد؛ روز 15 شعبان بود آقاي بروجردي نشسته بود و جمعيت زيادي هم اطراف ايشان بودند من رفتم خدمت ايشان و گفتم آقاي مطهري اين نامه را دادند خدمت شما و خداحافظي هم كردند، آقاي بروجردي نامه را نگرفت؛ گفتم: بالاخره ايشان... ايشان گفته... با ناراحتي نامه را كنار زد، من پيش ديگران خجالت زده شدم. آقاي حاج ميرزا ابوالحسن به من گفت: مگر نميداني به آقاي بروجردي گفته شده كه آقاي مطهري و آقاي (امام) خميني هستند كه فدائيان و نواب را عليه شما تحريك ميكردند، آن وقت تو آمدهاي نامه اينها را ميدهي به آقاي بروجردي! بعد من جريان را به آقاي مطهري گفتم، ايشان خيلي متاثر شد.»
مطهري نيز حدود بيست سال بعد به مرحوم حجهالاسلام علي دواني در اين باره گفته است:« بر اثر شکست طرح آقاي (امام) خميني در اصلاحات حوزه که من هم از فعالان آن بودم و شاگرد مخصوص ايشان، ضربت خوردم. اطرافيان آقاي بروجردي طوري مرا از نظر ايشان انداخته بودند که هر چه کردم، مرا به حضور بخوانند تا عرايضي که دارم عرض کنم، نتيجه نگرفتم... بعد نامهاي نوشتم و به آقاي منتظري دادم که هم مباحثهام بود و نزد آقاي بروجردي آمد و رفت داشت. آقاي منتظري نامه را داد و گفت نتيجهاي نگرفته است! ناچار به تهران آمدم.»(4)
مطهري دهه 40 و 50؛ مدافع سازمان روحانيت
مطهري براي هميشه از قم به تهران رفت و به تدريج به چهره مشهور دانشگاهي و نظريهپرداز جريان نوانديشي ديني بدل شد. اما ديري نپاييد که مطهري در برابر برخي روشنفکران ديني قرار گرفت و به حامي جدي روحانيت شهره شد. مطهري که خود از پايهگذاران جريان فکري حسينيه ارشاد بود، به تدريج به چهرههاي مشهور اين جريان بدبين شد و راه خود را جدا کرد.
مطهري که به شدت به ضرورت نهاد روحانيت معتقد بود، نسبت به جريانسازي دو شخصيت مهم غيرروحاني حسينيه ارشاد (دکتر علي شريعتي و مرحوم فخرالدين حجازي) بدبين شده بود. اين دو که از قضا همچون مطهري، خراساني بودند، به دليل نوع بيان ويژه خود، حاميان فراواني از اقشار مختلف و به ويژه جوانان پيدا کرده بودند. ماجراي حسينيه ارشاد آنچنان اوج گرفت که به جز امام خميني، همه مراجع تقليد آن روزگار عليه شريعتي موضعگيري کردند و خواندن آثار وي را نکوهش. مطهري نيز ديگر نميتوانست حامي شريعتي بماند. البته ايرادهاي مطهري به شريعتي، به رفتارهاي فردي نيز برميگشت. دکتر محمدمهدي جعفري از دوستان و همفکران شريعتي در اين باره ميگويد: «حقيقتش را بخواهيد دکتر شريعتي در زندگي شخصي و برخوردهايش آدم فوقالعاده بينظمي بود و در کارش خبري از نظم نبود. همين بينظمي در نماز و عبادات او نيز تاثير گذاشته بود... مرحوم مطهري که با شريعتي به حج رفته بود و از نزديک با او مدتي زندگي کرده بود، اين بينظمي دکتر را پاي بيمبالاتي و عدم التزامات عملي او نوشته است.» (5) حجتالاسلام فاکر (نماينده فعلي مشهد در مجلس) نيز ميگويد که مطهري درباره ترديدهايش پيرامون نماز خواندن دکتر شريعتي با وي هم سخن گفته بود. (6) ماجرا به اينجا ختم نميشود و همسر دکتر شريعتي ميگويد که مطهري و ديگر نزديکانش، شريعتي را به «تجاهر به فسق»، «بيتقوايي»، «انجام ندادن فرائض مسلم» و « عدم پرهيز از گناهان کبيره» متهم ميکردند و خواهان حذف وي از ليست سخنرانان حسينيه ارشاد بودند. (7)
طرح مسأله «اسلام منهاي روحانيت» از سوي شريعتي بر آتش جدال دامن زد و مطهري را به سوي دفاع همهجانبه از روحانيت و جدايي بيشتر از دوستان سابقش سوق داد. او در نامهاي که بعد از مرگ شريعتي به امام خميني نوشت، به شدت به شريعتي تاخت و او را به توطئه عليه اساس روحانيت متهم کرد: «کوچکترين گناه اين مرد بدنام کردن روحانيت است. او همکاري روحانيت با دستگاههاي ظلم و زور عليه توده مردم را به صورت يک اصل کلي اجتماعي درآورد، مدعي شد ملک و مالک و ملا و به تعبير ديگر تیغ و طلا و تسبيح هميشه در کنار هم بوده و يک مقصد داشتهاند. اين اصل معروف مارکس را که دين و دولت و سرمايه سه عامل همکار بر ضد خلقند و سه عامل از خود بيگانگي بشرند به صد زبان پياده کرد، منتها به جاي دين، روحانيت را گذاشت؛ نتيجهاش اين شد که جوان امروز به اهل علم به چشم بدتري از افسران امنيتي نگاه ميکند و خدا ميداند که اگر خداوند از باب « و مکروا و مکر الله و الله خير الماکرين» در کمين او نبود، او در ماموريت خارجش چه به سر روحانيت و اسلام ميآورد.» (8)
بدينترتيب، مطهري که روزگاري از شريعتي در برابر انتقادات روحانيون دفاع ميکرد، به مهمترين چهره مخالف شريعتي بدل شد و جانش را بر سر همين مخالفت گذاشت. جوانان تندرويي که داعيه حمايت از شريعتي را داشتند، مطهري را قرباني خشونت خود کردند و همه سابقه اصلاحطلبانه و نوانديشانه وي را ناديده گرفتند. مطهري بيشک قرباني حمايت از نهاد روحانيت شد. او اگرچه به آرمان اصلاح حوزه نرسيد، اما محبوب روحانيت باقي ماند. در حالي که روزگاري نه چندان دور، مبغوض زعيم حوزه قم و مجبور به ترک اين شهر شده بود. دفاع جانانه از تز «اسلام به علاوه روحانيت» او را به دامان حوزه بازگرداند و تيرگيها را از روابط وي با زعماي حوزه زدود.
پينوشتها:
1- خاطرات آيتالله منتظري، ج1، ص91
2- همان، ص 140
3- همان، ص 142
4- علي دواني، زندگاني آيتالله بروجردي، ص 322
5- محمدمهدي جعفري، شريعتي آنگونه که من شناختم، صص 80 و 81
6- رسول جعفريان، جريانها و جنبشهاي مذهبي – سياسي ايران، سالهاي ۱۳۲۰تا ۱۳۵۷، ص 297
7- پوران شريعت رضوي، طرحي از يک زندگي، ج 2، صص 225 تا 229
8- سيري در زندگاني استاد مطهري ص 82
از شیخ بهایی توقع بیشتری بود
به منزل آيتالله سيد احمد مددي رفتيم تا درباره شيخ بهايي با او گفتوگو کنيم. اين آيتالله 58 ساله زاده نجف که از نوادگان مرجع اعلاي شيعه آيتاللهالعظمي سيد ابوالحسن اصفهاني به شمار ميآيد، با بسياري از خاندانهاي علمي معاصر شيعه نسبت خويشاوندي دارد. پسر دايي آيتالله سيدمحمود هاشميشاهرودي رئيس قوه قضائيه است و پسرخاله آيتالله سيد محمد موسوي بجنوردي. هفت سال شاگرد آيتاللهالعظمي سيد ابوالقاسم خويي بوده و مدت کوتاهي نيز در درس آيات عظام امام خميني، شيخ مرتضي حائري يزدي، سيد محمدرضا گلپايگاني و سيد علي سيستاني حاضر شده است. با اين حال ديدگاههاي خاص خود را دارد و با وجود انتقادات نسبتا تند و تيزش، به آينده علمي حوزه قم خوشبين است. او با مکاتب فلسفي معاصر آشناست و چندي پيش در مراسمي در سالن همايشهاي دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، از يکي از نوآوريهايش رونمايي شد. آيتالله مددي با ما از ويژگيهاي بارز شيخ بهايي گفت و تاکيد کرد که نوآوري، جريانسازي و اثرگذاري شيخ بهايي به اندازه شهرت و جامعيت او نبوده است.
شيعيان و فقهاي شيعه در عصر پيش از روي کار آمدن صفويه چه جايگاهي داشتند و نسبت آنان با قدرت حاکم چگونه بود؟
در دوره پس از اسلام، نخستين بار حکومت آل بويه در بغداد بود که در اوايل قرن چهارم هجري به شيعيان سلطه سياسي داد و سعي کرد که در کنار قدرت خليفه عباسي، به تدريج مظاهر اجتماعي شيعه را گسترش دهد. مراسم دسته عزاداري روز عاشورا و گراميداشت رسمي عيد غدير از سوي اين خاندان باب شد. ابن اثير در کتاب خود ميگويد که به دليل غلبه روافض (شيعيان) در بغداد، خليفه وادار به گراميداشت عيد غدير شد و کسي نبود که از سنت (ارزشهاي مورد نظر اهل سنت) دفاع کند. به دليل بسترسازي آل بويه، قدرت علمي شيعيان در بغداد افزايش يافت. البته مرحوم کليني که فرد عقلگرايي بود، پنج سال قبل از به حکومت رسيدن آل بويه، با عزيمت به بغداد از فرهنگ نقلگرا و اخبارگراي قم و ري هجرت کرد و پايهريز مکتب فقهي و حديثي بغداد شد. شايد همين نکته نشان دهنده جايگاه سياسي کليني هم باشد که حضور و فعاليتش در بغداد، زمينهساز نخستين حکومت شيعي شد. بعد از کليني ما شاهد رشد مصادر و کتب اصلي شيعي در بغداد بوديم که همچون کليني عقلگرا بودند. مرحوم شيخ صدوق و پدرش که از فرهنگ قم بودهاند، هفت يا هشت درصد در فرهنگ شيعي موثر بودند و بقيه آثار مهم مربوط به بغداد است. بغداد در آن زمان شهر باعظمتي بود و يک دنيا بود و يک بغداد. بزرگترين عرفاي ما مثل حلاج، جنيد بغدادي و بشر حافي از بغداد بودند. بزرگترين فقهاي اهل سنت در بغداد بودند. بهترين صنعتگران روزگار در اين شهر بودند و شايد طبيعت چنين جامعهاي اقتضا کرد که شيعه بغداد، شيعه عقلگرايي باشد. بعد از حمله سلاجقه به بغداد، شيخ طوسي به حالت اضطرار اين شهر را ترک کرد و به نجف رفت. نجف تا پيش از آن، حالت شهر را نداشت. بعد از پايان دوران رونق علمي بغداد، دچار رکود علمي بوديم تا آنکه شاه اسماعيل صفوي به قدرت رسيد.
شکلگيري صفويه چه تاثيري بر جايگاه علمي تشيع گذاشت؟
در اين دوره شاهد اوجگيري دوباره علمي تشيع شديم. حتي عالماني چون مقدس اردبيلي و ملاصدرا که بر خلاف بزرگاني چون شيخ بهايي و ميرداماد با سلطه صفويه موافق نبودند، در همين دوره آثار مهم خود را تأليف کردند. اگر دوره 130 ساله بغداد را دوره مهمي در توليد تفکرات شيعه بدانيم، دوره صفويه را بايد دوران جمعآوري و تدوين آثار علمي شيعه تلقي کنيم. البته به استثناي برخي مثل ملاصدرا که توليد علم هم داشتند. در همين راستا من بارها به دوستان گفتهام که در اين 30 ساله جمهوري اسلامي بايد مناسبتر از اين عمل ميشد. بايد با توجه به پيشرفتهاي علمي، همانند زمان آلبويه ابداع کنيم و از صفويه هم جلو بزنيم و نبايد مثلا به تنظيم فهرست بحار محدود کنيم. بايد نه بر عهد صفويه که بر دوران بغداد هم غلبه کنيم که کار سنگيني است و با شعار و جناحبنديهاي سياسي نميشود علم درست کرد. اين کار، زحمات و ظرافتها و شرايط خاص خود را دارد.
علماي شيعي جبل عامل در زمان صفويه به چه دليلي به ايران آمدند؟
بسياري از علماي جبل عامل براي تثبيت حکومت شيعي به ايران آمدند و برخي هم مثل شهيد ثاني و فرزندش صاحب معالم و نيز صاحب مدارک به ايران نيامدند که به درستي نميدانم دليل نيامدنشان چه بود. شاه طهماسب صفوي با مهاجرت علماي لبناني به ايران، در فرماني که در کتاب «شهداء الفضيلة» علامه اميني آمده، تمام اختيارات حکومتي را به محقق ثاني (کرکي) که او هم لبناني بود تفويض کرد. در مقدمه اين فرمان آمده که در زمان غيبت، اداره امور در اختيار علماست. حتي شاه طهماسب، اختيار نصب و عزل فرماندهان نظامي را به محقق کرکي داده است. اين در حالي است که در نامهنگاري سران سربداران با شهيد اول که مورد مشابه شاه طهماسب است، سخني از ولايت فقيه نيامده بود. خلاصه آنکه بسياري از علماي جبل عامل وارد دستگاه صفوي شدند. مثلا شيخ حر عاملي صاحب کتاب وسائلالشيعه، شيخالاسلام خراسان بود و وجهه سياسي داشت. پيش از شيخ بهايي، پدر همسرش شيخ علي منشار شيخالاسلام اصفهان (پايتخت نهايي صفويه) بود. پدر شيخ بهايي هم شيخالاسلام بود و بعدها ايران را ترک کرد و به بحرين رفت. گويا بعد از حضور در ايران، ديگر حالت مکاشفه به او دست نميداده است.
جايگاه شيخ بهايي در ميان علماي آن دوران چگونه بود؟
نام اصلي ايشان، بهاءالدين محمد عاملي است و بعدها به اختصار در زبان فارسي به شيخ بهايي معروف شدهاند. شيخ بهايي از منطقه جبل عامل لبنان است. الان هم در ايران خاندانهاي بسياري داريم که اصلشان به جبل عامل ميرسد. مثل خانواده شهيد زينالدين در قم که از نسل شهيد ثاني هستند. در آن زمان به لبنان کنوني، عامل ميگفتند که بخشي از شامات بوده است. درباره شيخ بهايي و جامعيتش هم بايد بگويم که به دليل غلبه همين جامعيت، بسياري از نقاط قوت علمي وي بروز کافي پيدا نکرد و تنها در يکي، دو رشته درخشيد. وي به بسياري از علوم زمان خود مسلط بود. کتاب صمديه وي در علم نحو قرنهاست که کتاب درسي مقدماتي ادبيات عرب در حوزههاست و اجمالا کتاب بدي هم نيست که از کتاب مغني ابن هشام متأثر بوده است. البته نبايد وي را يک نحوي صرف دانست. نکته ديگر اين است که اولين بار شيخ بهايي بود که بحث تدوين کتاب «جامع المقدمات» را مطرح کرد که مجموعهاي از کتب مقدماتي حوزه است. البته من کتاب جامعالمقدمات تدوين شده از سوي شيخ بهايي را نديدهام، ولي شنيدهام که در آن کتاب علاوه بر کتبي درباره صرف و نحو و منطق و اخلاق، طب و نجوم هم وجود داشته است که اگر اکنون چنين کتاب جامعي تدوين شود، خوب است. شيخ بهايي علاوه بر علوم رايج ديني، به معماري هم تسلط داشته و آثار ايشان در ايران و عراق گوياي اين امر است. يکي از آثار ديگر ايشان که بسيار نافع است، کتاب کشکول اوست که از کتب جامع و نافع موجود است. تسلط شيخ بر شعر فارسي و عربي هم از نقاط قوت اوست. هرچند شعرهاي خود وي نسبتا عاميانه است و همانند شعر شاعران بزرگ، تخصصي و بسيار ظريف نيست.
آيا اين جامعيت در تمامي علوم را از ويژگيهاي مثبت يک عالم ديني ميدانيد؟
يکي از نکات مثبت جامعيت يک عالم ديني اين است که فکرش باز ميشود و معاني جديدي کشف ميکند. مثلا اگر در روايتي، يک نکته طبي وجود داشت، ميتواند به خوبي آن را بفهمد. تخصص يک عالم ديني در لغت، ميتواند ظرافتهاي بيشتري در يک روايت به او بنماياند و حتي تحريفهاي صورت گرفته در روايات را آشکار کند.
يعني جامعيت شيخ بهايي هيچ نقطهضعفي را برايش به ارمغان نياورد؟!
بله، تا حدي جامعيت ايشان مانع از نوآوري و ابداع شده است. ابداعات ايشان آنقدر زياد نيست. فعاليتهاي اجتماعي و معماري ايشان فرصتي براي نوآوري نگذاشته بود. در حالي که در زمان بهايي، بسياري از معاصرين وي همچون ملاصدرا و شيخ حرعاملي، ابداعات خوبي داشتهاند. البته اگر به واسطه جامعيت، فکر باز شود، امکان ابداع هم بيشتر ميشود. جامعيت از اين منظر بسيار مفيد است و به موضوعشناسي فقه بسيار کمک ميکند. احتمال ميدهم که مناصب اجتماعي و به ويژه مسافرتها و جهانگرديهاي طولانيمدت وي مانع از ثمرات بيشتر شده است. درباره ايشان نوشتهاند که 30 سال به جهانگردي مشغول بوده است و اين خيلي زياد است. مرحوم علامه طباطبايي ميگفت که به خاطر هشت سالي که پس از بازگشت از نجف به تبريز، در اين شهر به کشاورزي مشغول بوده، پشيمان است و افسوس ميخورد که کاش همين مدت را هم صرف علم ميکرد. هشت سال درختکاري علامه کجا و 30 سال جهانگردي شيخ بهايي کجا؟! احتمال ميدهم که دوري 30 ساله وي از مصادر علمي در زندگي وي بسيار موثر بوده است. تقريبا همه منابع موجود متفق هستند که بهايي در دوران جواني با لباس درويشي به سفر 30 ساله رفته است. او بهترين دوران عمر را به سفر مشغول بوده و از ابداع و زندگي علمي به دور بوده است. البته ايشان ابداعاتي هم داشته، ولي توقع از چنين فردي بيشتر بوده است. شايد هم ميترسيد که ابداعات خود را ابراز کند. به هر صورت، جامعيت بسيار مفيد است و آفاق جديدي را باز ميکند. بايد از امکانات پيشرفته امروزي بهرههاي بيشتري براي توليد جديد علم برد. ما اگر بخواهيم امروزه کتابي بنويسيم اساسا با بحار و وسائل فرق بايد بکند. بايد به زمينههاي جديدي پرداخت. البته بايد اين نکته را هم فراموش نکرد که نبايد بگوييم حرف آخر را زدهايم. بايد جايي براي حرفهاي ديگران را هم بگذاريم. بايد از نجاشي و شيخ طوسي و شيخ مفيد عبور کنيم. ما از مصادر دو قرن نخست اسلام کم بهرهايم و از عصر پيامبر اکرم (ص) دور افتادهايم. به هر حال توقع بيشتري از شيخ بهايي بوده و من در شگفتم که چرا اين شخصيت باعظمت، ثمرات علمي کمتري داشته است.
حضور طولانيمدت شيخ بهايي در عاليترين مقام ديني حکومت صفوي، چه تأثيري بر انديشه و رفتار تشيع گذاشت؟
البته تنها شيخ بهايي در اين جهت موثر نبوده است. بسياري از علماي لبناني مهاجر، در فضاي سياسي صفويه اثرگذار شدند. در صدر همه علماي لبناني، کارهاي محقق ثاني در غناي فقهي ما بسيار نقش داشته است. از اين جهت هم، عملکرد شيخ بهايي چندان در حد توقع نيست. محقق ثاني و ديگران در آميختن فقه با جامعه و سياست، فتاوا و عملکرد موثرتري داشتهاند. مثلا از زمان الحاق کشور عراق به حکومت شيعه ايران در عصر صفويه، بسياري از علما درباره بحث قديمي غيرقابل تملک بودن زمين عراق، کتب زيادي تأليف کردند و به بحث روز تبديل شد. ولي شيخ بهايي در اين بحث مهم، اثري ندارد. حتي مقدس اردبيلي که مخالف سلطه صفويه و نقطه مقابل شيخ بهايي بود و شاه عباس اصرار داشت وي را هم وارد دستگاه خود کند، حتي ايشان هم در اين باره نظر داد. ولي شيخ بهايي در اين مسأله تأثيرگذار نشد. اين بحث هنوز هم در عراق حل نشده و مورد اختلاف علماست و حتي اهل سنت، زمين عراق را قابل تملک نميدانند. باز هم تکرار ميکنم که از شخصيت بزرگوار و جامعي چون شيخ بهايي، توقع بيشتري بود. اين را هم بايد بگويم که بهايي با وجود قدرت سياسي بالايي که داشت، آنقدر خودساخته بود که هيچگونه نقطهضعف مالي و اخلاقي در کارنامه وي نميبينيم. او گوشه چشمي به مظاهر دنيوي نداشت و در اوج تقوا بود. او به دو لحاظ علمي و عملي جامع بود. اين جنبه شيخ بهايي از نيازهاي مهم جامعه ماست.
نسبت اندیشه محمدرضا حکیمی و میرحسین موسوی؟!

اگر واقعاً آنگونه که سایت رسمی ستاد میرحسین موسوی گفته است، میرحسین موسوی از محمد رضا حکیمی الهام می گیرد و محصول گفتمان اوست، به هیچ وجه حاضر نیستم به او رأی بدهم. حکیمی هیچ حرفی برای گفتن نداشته است و در واقع هیچ گفتمان قابل توجهی ندارد. شریعتی هم خوب می دانسته که چه کسی را وصی و متولی اصلاح آثارش بکند! حکیمی کسی نبود که بتواند از عهده اصلاح آثار دکتر برآید و مطهری نیز به همین دلیل از اصلاح آثار دکتر ناامید شد و آن نامه تند را به امام نوشت.
توضیح ضروری: برخی از دوستان گفته اند که چون حامی کروبی هستم، از میرحسین یا خاتمی انتقاد کرده ام. باید بگویم که من مدت هاست اساساً با ریاست جمهوری روحانیون مخالفم.
مطهری؛ سی سال بعد
داستان چندین و چند ساله مطالعه آثار استاد مطهری اکنون به یک موضوع تکراری و کم ثمر بدل شده که دیگر چنگی به دل نمی زند. از کودکی همه ما شاهد برگزاری مسابقات کتابخوانی و یا طرح های مطالعاتی بر اساس کتاب های مرحوم مطهری بوده ایم. همیشه تأکید کرده اند که خواندن این کتاب ها در استحکام مبانی دینی ما مؤثرتر است. انتشارات صدرا نیز به عنوان متولی اصلی نشر کتب استاد مطهری، از امتیازات ویژه ای برخوردار بوده و تمام همت و سرمایه خود را خرج کرده تا افکار این استاد بزرگوار را در ذهن نسل بعد انقلاب جا بیاندازد.
اما سوگمندانه باید گفت که همه این سرمایه گذاری های مادی و معنوی، به کمترین سود و نتیجه ممکن منتهی شده است. کسانی که در اینگونه مسابقات شرکت می کنند، فقط انگیزه مادی دارند و چندان تأثیری از این کتاب ها نمی پذیرند. شرکت کنندگان در طرح های مطالعاتی آثار شهید مطهری نیز این کتاب ها را می خوانند، بدون آنکه به نظام فکری استاد مطهری دست یابند و نتیجه عمیقی از این مطالعات بگیرند. بارها دوستان طلبه ای را دیده ام که تحت نظر برخی استادان حوزه به مطالعه آثار استاد پرداخته اند و در نهایت، نفهمیده اند که مطهری از چه تفکری برخوردار بوده است؟!
حتی متأسفانه گاهی برای نشر افکار این استاد بزرگ، برخی از کتاب هایش را به عنوان کتب درسی معین کرده اند و بر ابتذال این اقدامات افزوده اند. با این حال سی سال پس از ترور ناجوانمردانه و جاهلانه استاد، نه تنها در وی توقف کرده ایم، بلکه از درک وی نیز عاجزیم!
حضور داماد مطهری (علی لاریجانی) در مناصب مهم مدیریتی نظام نیز نتیجه ای جز اتلاف هزینه به عنوان گرامیداشت استاد نداشته است. به یاد داریم که لاریجانی در دوران ریاستش بر تشکیلات عظیم صدا و سیما، با برگزاری پر سر و صدای همایش حکمت مطهر تلاش داشت که از پدر زن متفکرش تمجید شایسته ای کند. اما این مراسم هم به یک برنامه بی خاصیت و تقریباً عبث بدل شد.
به راستی مشکل چیست؟ آیا مطهری به اندازه شریعتی قادر به جذب فکری جوانان نیست؟ چرا کتاب های شریعتی با وجود محدودیت های خاصی که در طول این سی سال در مسیر انتشارش وجود داشته و دارد، از اثرگذاری و فروش بیشتری برخوردار بوده است؟ چرا بسیج همه جانبه نظام برای نشر افکار استاد مطهری به شکست انجامیده است؟
یک دلیلش حکومتی شدن بحث نشر آثار و کتب استاد مطهری است. اینگونه رانت ها نه تنها در بلند مدت سودی ندارد، بلکه به بدنامی پدیدآورنده اثر نیز می انجامد. دلیل دیگر هم عدم رواج و نهادینه شدن امر پژوهش و نقد در ایران است. مدارس، دانشگاه ها و حوزه های ما محقق پرور نیستند. همچنین باید پذیرفت که کتابی که نقد بی رحمانه نشود، ماندگار و مؤثر نخواهد شد. مدیران و متولیان فرهنگی کشور باید بپذیرند که در امر پژوهش و علم، خط قرمزی وجود ندارد و مقدس دانستن مطهری و هر نویسنده و شخصیت علمی دیگری، منجر به نقد نشدن وی و بالطبع مرگ و انزوای افکارش خواهد شد.
به جای آنکه همایش و کنگره بگیریم و به به و چه چه گویان را جمع کنیم تا مطهری را به عرش ببرند، بهتر است از همان کودکی، یاد بدهیم و یاد بگیریم که نقد بی رحمانه هر اثری، آن را بالنده و زنده نگه می دارد. شریعتی چهل سال است که بی رحمانه نقد می شود و به همین دلیل، پویاتر و بانشاط تر است. حکومتی کردن آثار مطهری سبب می شود که ناخودآگاه، همه شکست های سیاسی و اقتصادی دولتمردان با میزان محبوبیت آثار ارزنده استاد همسان شود و در یک مرتبه قرار گیرد. این امر نه به صلاح نظام است و نه به صلاح دانش و پژوهش.
گروه فرقان جسم مطهری را گرفت. آقایان مراقب باشند که فکر مطهری را با ندانم کاری نابود نکنند.
مرگ مترجم بزرگ ایرانی

دیروز که مهمان استاد پرویز خرسند بودیم، سخن از رضا سید حسینی به میان آمد. آقای خرسند می گفت که چند روز پیش به عیادتش رفته است. از کاوه (پسر سید حسینی که او هم همچون پدر، مترجم زبردستی است) نقل می کرد که حداد عادل به عیادت سید آمده و میرحسین هم تلفنی جویای حالش شده است. سید از دوستان قدیمی آقای خرسند بوده و از زمان بنیانگذاری مجله سروش به دست آقای خرسند در هفته های نخست پس از پيروزي انقلاب، همراه با آقای خرسند در بدنه مدیریتی رادیو و تلویزیون حضور فعال داشته است. آقای خرسند می گفت که چون سید حسینی در زمان شاه، معاون رضا قطبی (پسر دایی فرح و مدیر عامل رادیو تلویزیون ملی ایران) بود، برخی از سران دادگاه های انقلاب به دنبال محاکمه و احتمالاً اعدام وی بوده اند. به همین دلیل، آقای خرسند فرصت را از دست نداده و حکم اشتغال سید را در ساختار جدید رادیو و تلویزیون از قطب زاده می گیرد و به حمایت از وی برمی خیزد.
از همان روزگار تاکنون، سید حسینی در مؤسسه سروش به خدمات فرهنگی اش داد. به یقین باید سید حسینی را از تأثیرگذارترین شخصیت های ادبی معاصر دانست که با ترجمه و تألیف آثار ادبی سترگ، نقش مهمی در آشنایی چند نسل از تحصیل کرده های ما با ادبیات جهانی ایفا کرد. در نخستین همایش چهره های ماندگار در سال 1380 از وی به عنوان چهره ماندگار عرصه ترجمه تمجید شد.
سیدحسینی که زاده اردبیل بود، صبح امروز در سن 83 سالگی درگذشت و پرونده چندین دهه تلاش ادبی و فرهنگی وی بسته شد.
انقلاب فرهنگی یک روحانی دموکرات
توضیح: این نوشته در صفحه حوزه روزنامه اعتماد ملی (سه شنبه ۲۵ فروردین ۸۸) منتشر شده است.
از آن رو که خاستگاه انقلاب مشروطه، شهر تبریز بود، روحانیون و طلاب حوزه علمیه این شهر نیز به دلیل جایگاه اجتماعی خود طبیعتاً وارد معرکه سیاسی شدند و تأثیرات مهمی بر جای گذاشتند. البته آنگونه که احمد کسروی – که در آن زمان از روحانیون جوان شهر بود – می گوید، طلاب جوان شهر در جنبش مشروطه خواهی و آزادی خواهی مردم نقش مهم تری داشتند:
«ملایان بزرگ اینجا بیشتر از دیگران از مشروطه روی گردانیدند و جز از ثقة الاسلام، بازمانده همگی به دشمنی برخاستند. تبریز اگر به همه چیز نازد، به این نتواند نازید. چیزی که هست در اینجا از ملایان کوچک (از پیشنمازان و واعظان) دسته بیشتری با آزادی همراهی نمودند و تا پایان پایدار ماندند و برخی از اینان جانفشانی های بزرگی کرده و بنام شدند.» (1)
کسروی در ادامه از شیخ محمد خیابانی نام می برد که از ملایان کوچک شمرده می شد و به گفته کسروی تازه به ملایی رسیده بود و در مشروطه خواهی پایدار ماند. گویا کسروی که خود از طلاب شاخص حوزه علمیه تبریز بود، در محضر شیخ محمد خیابانی شاگردی کرده بود و به جایگاه وی واقف بود.
تجارت، روحانیت و سیاست
شیخ محمد خیابانی از روحانیون برجسته ای است که نامش در تاریخ معاصر ایران ماندگار شده و از رهبران فکری و سیاسی تأثیرگذار جنبش آزادی خواهی عصر قاجار شمرده می شود. وی زاده منطقه خامنه تبریز واقع در ده کیلومتری شهرستان شبستر به سال 1297 قمری و فرزند یکی از تجار تبریزی به نام حاج عبدالحمید تاجر خامنه ای بود. خیابانی به دلیل علاقه وافرش به علوم دینی، پیشه پدر را رها کرد و ترجیح داد طلبه شود. وی دروس مقدماتی و نهایی حوزوی را در مدرسه علمیه طالبیه تبریز فراگرفت و در فقه و اصول تا نزدیکی درجه اجتهاد پیش رفت. (2) وی از شاگردان مرحوم آیت الله سید ابوالحسن انگجی تبریزی بود.
تحصیلات وی البته محدود به دروس رایج حوزوی نماند و او که از هوش بالایی برخودار بود در دانش های دیگر همچون هیأت، نجوم، فلسفه، ریاضیات، تاریخ، ادبیات و کلام نیز دستی داشت و در تدریس این علوم در مدرسه طالبیه تبریز شهره بود. وی که فردی خوش بیان بود، با زبان مادری خود (ترکی) به طلاب تبریز فنون پیچیده ریاضیات سنتی و هیأت را آموزش می داد. او همچنین در این مدرسه به تدریس علوم رایج حوزوی نیز مشغول بود.
شیخ محمد که به دلیل سکونت در محله خیابان تبریز به خیابانی شهره شد، مراحل ترقی را به سرعت طی کرد و از وعاظ و ائمه جماعات مهم تبریز شد. وی ابتدا در مسجد کریم خان محله خیابان (چهار راه منصور) امام جماعت بود و آوازه خوش بیانی، دانشمندی و مهم تر از همه اخلاق مداری وی سبب شد که به روحانی مورد احترام شهر تبریز – که آن روزها پایتخت دوم ایران و محل زندگی ولیعهدهای قاجار بود- بدل شود. (3)
شهرت وی سبب آشنایی او با یکی از علمای بزرگ تبریز به نام آیه الله سید حسین خامنه ای (4) مشهور به سید حسین پیشنماز شد که در مسجد جامع تبریز اقامه نماز می کرد.همین آشنایی زمینه را برای ازدواج خیابانی با دختر وی خیر النساء فراهم کرد.از آن پس خیابانی گاهی در مسجد جامع تبریز به جای پدر زنش سید حسین خامنه ای نماز جماعت اقامه می کرد و از همان جا نیز مشهورتر گردید. می گویند معمولا هزار نفر در نمازش شرکت می کردند. (5)
موقعیت اجتماعی و مذهبی خیابانی جوان سبب شد که از روحانیون اثرگذار انقلاب مشروطه شود و با حضور فعال در انجمن ایالتی آذربایجان به مبارزه نظامی علیه مخالفان مشروطه بپردازد. او با لباس روحانیت می جنگید و شب و روز در سنگر آزادیخواهان شهر مشغول مبارزه بود. در سال 1288 خورشیدی که سه سال از امضای فرمان مشروطه می گذشت، شیخ محمد خیابانی سی ساله به همراه دیگر روحانی جوان و مبارز شهر (میرزا اسماعیل نوبری)، در دوره دوم مجلس شورای ملی به وکالت از جانب مردم تبریز برگزیده شد.
خیابانی که در کنار آیت الله سید حسن مدرس و دیگر نمایندگان شاخص آن زمان در جریان مقاومت در برابر ضرب الاجل روسیه به ایران درخشیده بود، با امضای قرار داد وثوق الدوله در سال 1919 میلادی، فعالیت های سیاسی اش را به روش مسلحانه ارتقا داد و با بهره گیری از نفوذ معنوی اش در تبریز، از نخستین روزهای فروردین 1299 شهر تبریز را به تصرف درآورد و از حکومت مرکزی ایران اعلام خودمختاری کرد. وی در دروه شش ماهه حکومتش بر تبریز نام آذربایجان را به آزادستان تغییر داد و راه هرگونه مماشات با دولت مستقر در تهران را بست. به گفته ریچارد کاتم:
«خیابانی در زمینه جدا کردن آذربایجان از ایران، پا را از میرزا کوچک خان و کلنل محمد تقی خان پسیان بسی فراتر نهاد و حتی بعد از برکناری وثوق الدوله و روی کار آمدن نخست وزیرانی که در میهن پرستی شان تردیدی نبود، حاضر نشد از حکومت مرکزی اطاعت نماید. او رهبری بود که مردم دوستش داشتند.» (6)
با این حال کاتم از تداوم ستیز خیابانی با دولت به عنوان دلیل رویگردانی مردم از وی یاد می کند و آن را دلیل اصلی شکست این روحانی پرشور تبریزی می داند. اگرچه به باور برخی دیگر از مورخان و تحلیلگران، بی اعتنایی خیابانی نسبت به تجهیز نظامی حکومتش و نیز خیانت حاج مخبر السلطنه هدایت حاکم تبریز را باید دلایل اصلی شکست حزب و حکومت خودمختار خیابانی دانست.
نهضت فکری در تبریز
خیابانی که پیش از اعلام خودمختاری، روزنامه دموکراسی خواه «تجدد» را منتشر می کرد، در دوره شش ماهه حکومتش در تبریز از این رسانه مدد گرفت تا افکار مردم سالارانه، مدرن و آزادی خواهانه اش را به مردم منتقل کند. بیشترین هم و غم وی در این شش ماه مصروف کار فرهنگی و فکری شد و از همین رو نسبت به تجهیز نظامی حکومتش غفلت کرد. با این حال پس از قتل وی وشکست حکومتش نیز تأثیرات فرهنگی این روحانی دموکرات در تبریز باقی ماند. دکتر رضازاده شفق از شخصیت های سیاسی فرهنگی عصر مشروطه، حرکت شیخ محمد خیابانی را بیش از آنکه نظامی و سیاسی بداند، یک انقلاب فکری برآورد می کند:
«یک سال پس از کشته شدن شیخ محمد می گذشت که به آذربایجان آمدم. نشانه ذکاوت و نور صفا و صمیمیتی که شیخ در چهره های بعضی از جوانان تبریز از خود به یادگار گذاشته و گذشته بود، بزرگی او را در یک نظر در چشم من مجسم نمود... قیام شیخ در آذربایجان یک نهضت فکری بود. کار تجدد حتمی و ضروری است! صدای شیخ محمد خیابانی خوابیدنی نیست!» (7)
به عقیده مرحوم علی دوانی نیز، شیخ محمد خیابانی به جای آنکه درصدد مسلح ساختن مردم و ایجاد یک قدرت نظامی برآید به تربیت معنوی مردم همت گماشته بود و همه روزه عصر خطابه ای ایراد می کرد که ترجمه فارسی آن در نشریه تجدد که ارگان حزب دموکرات آذربایجان بود، منتشر می نمود. (8)
از نام هایی چون «تجدد» و «دموکرات» که خیابانی برای روزنامه و حزبش برگزیده و از ارزش والایی که برای آزادی خواهی و مشروطه طلبی قائل بود چنین برمی آید که وی الهام گرفته از دستاوردهای مدرنیته بوده و همچون بسیاری از روحانیون جوان شهرش چندان دلبسته سنت های پیشینان نبود. شاید از همین رو کسروی از مقاومت روحانیون کهنسال تبریز در برابر موج تجدد خواهی سخن می گوید و بدنه طلاب و وعاظ جوان را متمایل به مشروطه خواهی معرفی می کند.
البته خیابانی گرایش های دینی بسیار قوی داشت و با وجود تمایل سیاسی به انقلاب کارگری 1917 لنین در روسیه، سعی می کرد که دوری خود را از شوروی حفظ کند و از همین رو در نامه ای به میرزا کوچک خان جنگلی که او نیز طلبه ای آزادیخواه بود، از روابط حسنه وی با بلشویک ها انتقاد می کند. (9)
از سخنان و نوشته های خیابانی پیداست که او نیز همچون دیگر روحانیون و طلاب جوان هم عصر خویش، آگاهی و علاقه فراوانی نسبت به مفاهیم مدرن داشت و شاید نکته بارز کارنامه فرهنگی وی را عدم استفاده ابزاری از دین و کسوت روحانیت در جهت نیل به هدف های سیاسی اش قلمداد کرد. از همین رو محبوبیت وی به حدی بود که مبارزان غیردینی آن روزگار همچون عارف قزوینی شیفته وی شوند. آنگونه که نقل می کنند عارف قزوینی در دوران فقر شدید و تنگدستی اش در همدان، کمک مالی قابل توجه مخبرالسلطنه هدایت را نمی پذیرد و می گوید که از قاتل شیخ محمد خیابانی کمک نمی خواهد.
خیابانی در حالی در سن 40 سالگی جانش را در راه آرمان های آزادی خواهانه اش داد که به دلیل نفوذ معنوی اش در تبریز، حکومت مرکزی تا مدت ها دلیل مرگ وی را خودکشی اعلام می کرد تا هیمنه روحانی و دینی وی را نزد متدینین بشکند. علاوه بر آنکه از او با لقب «شیخ سرخ» یاد می کردند تا ضد دینی و کمونیستی بودنش را در افکار عمومی جا بیاندازند.
پاورقی ها
1-احمد کسروی، تاریخ مشروطه ایران، ص263
2-علی دوانی، نهضت روحانیون ایران، ج 2، ص61
3-همان
4-آیت الله سید حسین خامنه ای پدر آیت الله سید جواد خامنه ای و پدربزرگ آیت الله سید علی خامنه ای است. بدین ترتیب شیخ محمد خیابانی شوهر عمه آیت الله خامنه ای رهبر انقلاب اسلامی بوده است.
5-شیخ محمد خیابانی خروش حماسه ها، مصطفی قلی زاده ، تهران ، 1372
6-ناسیونالیسم در ایران، ریچارد کاتم، ص 147
7-حسین مکی، تاریخ بیست ساله ایران، جلد اول،صص 14 و 15
8-علی دوانی، منبع پیشین، ص 64
9-ریچارد کاتم، منبع پیشین
تغییر و تنهایی
چندی پیش از طرف دو دوست عزیز دعوت شدم که در یک بازی وبلاگی شرکت کنم. پیشاپیش از اینکه به دلیل مشغله و فراموشی، در اجابت این دعوت ها تأخیر شد پوزش می طلبم.
«سر در نمی آورم» از من خواسته درباره مهمترین تغییراتی که در طول زندگی داشته ام و همین طور از تغییراتی که برای آینده برنامه ریزی کرده ام بنویسم. مهم ترین تغییر زندگی ام را هفت سال پیش تجربه کردم و آن هم آغاز فرایند استقلال فکری ام بود. این پروسه که به گمانم هنوز هم ادامه دارد، بسیار دشوار و چالش برانگیز بود. خیلی ها از من رنجیدند و خیلی ها به من بدبین شدند و از الطاف خود بی نصیبم نگذاشتند! ولی بسیار مسرورم که دیگر دلیلی نمی بینم به توجیه رفتارهای غیر قابل پذیرش کسی یا گروهی بپردازم. رسالت صنفی خود را هم در این می دانم که توجیه کننده خطای دیگران نباشم و به قول ژان پل سارتر، موی دماغ باشم و بس! مهم ترین برنامه ام برای آینده نیز همین است. البته لازمه این امر، افزایش توشه علمی و میزان آگاهی هایم است که باید جدی تر از قبل به آن اهتمام بورزم.
«بادبادک» نیز از من خواسته درباره تنهایی های خود بنویسم. البته من چندان آدم گوشه گیری نبوده ام که برنامه خاصی برای تنهایی هایم داشته باشم. ولی یقیناً بیشترین زمان تنهایی های خود را مصروف مطالعه کرده ام. ولی در سایر اوقات، چندان به تنهایی علاقه ندارم و حتی ترجیح می دهم با یک دوست به سینما بروم یا مسافرت کنم. برای اینکه دوستانم رو از دست ندهم حتی گاهی «نه» گفتن را فراموش می کنم! همیشه دوست داشتم و دارم که خوشی های خودم را با دوستانم تقسیم کنم. برای همین، عادت دارم که با کمتر کسی درددل کنم و یا غصه های خودم را به دیگران تحمیل کنم. یاد گرفته ام که تا حد ممکن، خودم کارهای خودم را انجام بدهم وبه کسی رو نیاندازم. این می تواند مهم ترین پیوند من با مقوله «تنهایی» باشد!
درباره گعده
واژه «گعده» را عربها رايج کردند و به تدريج وارد ادبيات حوزوي و عمومي ما ايرانيها هم شد. در گويش محلي عربهاي عراقي، حرف قاف را همچون گاف تلفظ ميکنند. درست مثل ترکها که چنين گويشي دارند. بنا بر همين قاعده بود که به جاي «قعده»، واژه گعده رايج شد و اکنون نيز در زبان فارسي هم بومي شده و رواج دارد. قعده مثل جلسه، به معناي نشستن است. هرچند برخي عالمان لغت عرب، تفاوتهايي قائل شدهاند.
اگر روزي در ايران، روشنفکران و نويسندگان در کافه نادري مينشستند و گپ ميزدند، در عراق، مصر، اردن و ساير بلاد عربي نيز، قهوهخانهها و منازل به کانون شبنشينيها و گپ زدنهاي عوام و خواص بدل شده بود. حتي برخي از پژوهشگران، بخشي از موفقيت سيد جمالالدين اسدآبادي را مديون حضور مستمرش در گعدههاي شبانه قهوهخانههاي مصر و ترويج ديدگاههايش از اين طريق ميدانند.
گعدههاي روحانيون و علماي حوزه علميه نجف (اين ديرپاترين حوزه شيعي) هم تاريخ مفصلي دارد. روزگاري در اين شهر، حتي دروس خارج نيز حالت گعده داشته است. آنگونه که حجتالاسلام والمسلمين سيد حسين خميني (نوه امام خميني)، از گفتههاي پيشکسوتان خود به ياد ميآورد، زماني دور در نجف به دليل کمشمار بودن طلاب، دروس خارج حوزه که عاليترين سطح تحصيلات حوزوي است، در قالب گعدههاي استاد با شاگردانش برگزار ميشده و تا چند ساعت هم به طول ميانجاميده است. استاد و شاگردان، چاي ميخوردهاند و گپ ميزدهاند و مباحثه خود را تا چند ساعت ادامه ميدادهاند.
با پيدايش حوزه قم در اواخر سلطنت احمدشاه قاجار به دست دانشآموختگان حوزه نجف، رسم و رسوم نجف هم به قم سرايت کرد و گعدهها بومي شد. قميها که بر خلاف نجفيها اجتماعيتر بودند و به مساله تبليغ اهميت ويژهاي ميدادند، از گعدهها به عنوان ابزاري براي تبليغ باورهاي خود نيز بهره ميجستند.
خاصيت هر گعدهاي مثل همه شبنشينيها اين است که موضوع خاصي ندارد. از هر دري سخني ميرود و حرف، حرف ميآورد. مرحوم آيتالله سيداحمد زنجاني از علماي مشهور حوزه قم در دهه 40 و 50 شمسي و پدر آيتالله العظمي سيدموسي شبيري زنجاني هم در نخستين سالهاي تأسيس حوزه قم کتابي نوشت که نامش، مهمترين ويژگي گعده بود: «الکلام يجرّ الکلام» يعني حرف، حرف ميآورد. کتابي که در آن از هر دري سخني رانده شده است؛ از تاريخ، داستان، فقه، سياست، دين و...
علماي بزرگ هم به تناسب مقام و موقعيت خويش، گعدههاي مهمي داشته و دارند که در آن ميتوانند مسائل فقهي و اصولي را با شاگردان و نزديکان به بحث بگذارند و به نتيجهاي برسند. البته گاهي در اين گعدهها حرفهاي خودمانيتري هم مطرح ميشود و در چند دهه اخير هم که فضاي حوزههاي علميه سياسيتر شده است، حرفهاي سياسي هم رد و بدل ميشود. معمولا ورود به گعدههاي مراجع و علماي حوزه، مخصوص اعضاي بيت، دفتر يا شاگردان خاص است و از همين رو ديدن آن و شنيدن حرفها بسيار جالب و به يادماندني است.
علماي قم به دليل هواي گرم اين شهر در ايام تابستان که دروس حوزه تعطيل است، يا به شهرهاي ديگر مثل مشهد ميروند يا به روستاهاي خوش آب و هواي قم پناه ميبرند. روستاهاي وشنوه، خاوه، کرمجگان و فردو چهار روستاي خوش آب و هواي قم هستند که همواره ميزبان تابستاني علما بودهاند. آيتاللهالعظمي بروجردي به وشنوه ميرفت و دروس و گعدههاي خود را در اين روستا برقرار ميکرد. آيتالله العظمي سيدصدرالدين صدر هم به کرمجگان ميرفت. آيتالله منتظري و آيتالله شبيري زنجاني هم روابط بسيار نزديکي با هم دارند، به خاوه ميروند و ييلاق ميکنند. آنها اقامتگاههايي در اين روستا دارند و به ديد و بازديد يکديگر نيز ميروند. روستاي خاوه در تابستانهاي داغ قم، گاهي ميزبان روشنفکران و سياسيوني چون دکتر سروش و سعيد حجاريان يا مبارزيني چون عزت شاهي ميشود که به ديدن آيتالله منتظري ميآيند و با وي گعده ميکنند.
در درجات بعد نيز ساير روحانيون و طلبههاي حوزه هم گعدههاي خاص خود را دارند. حياط مدرسه فيضيه را ميتوان محل برگزاري بسياري از اين گعدهها دانست. البته طلبههاي حجرهنشين هم در حجرههاي خود گعده دارند و به مقتضاي جواني خود از سياست، ورزش، درس، مشکلات زندگي طلبگي و... سخن ميگويند. گاهي شوخي هم ميکنند و لطيفه هم ميگويند.
طلبههاي قديمي هم که اکنون به نام فضلا و روحانيون شهرهاند، رفاقتهاي قديمي خود را حفظ کردهاند و گعده را بهانهاي براي تداوم دوستي دوران طلبگي ميدانند. محمد علي ابطحي درباره گعده هفتگي اعضاي بيت و دفتر امام چنين نوشته است: «در بيت امام از زمان مرحوم حاج احمد آقا هفتهاي يک شب گعده هست. دوستان و علاقهمندان خصوصيتر براي حفظ رفت و آمد در بيت امام به آنجا ميروند. حاج حسن آقا خميني هم با اينکه در قم مشغول تحصيل جدي است، ولي هفتهاي يک شب خود را به تهران ميرساند و دوستان هم به آنجا ميروند.»
گعده را همانگونه که گفته شد ميتوان مشابه کافهنشيني روشنفکري دانست. با اين تفاوت که در جامعه ما به دليل ارتباطات گستردهتر روحانيون با اقشار مختلف مردم و نيز ردههاي گوناگون مسوولان حکومتي، گعدههاي آنها هم تاثيرات خاص خود را دارد و بر خلاف كافهنشيني روشنفکران، به فضاي خاص يک طبقه اجتماعي محدود نميشود. چه بسا فتاواي مهمي که در اين گعدهها به بار ميآيد و چه بسا تصميمات مهم سياسي و اجتماعي که در اين نشستهاي خودماني گرفته ميشود.
فقیه پایتخت

این دو نوشته را درباره مرحوم آیت الله العظمی سید احمد خوانساری و مکتب فقهی تهران نوشته ام که در شماره امروز صفحه حوزه اعتماد ملی منتشر شد. امیدواریم در فرصت دیگر، بتوانیم کار بهتری درباره این فقیه مهم و بزرگ شیعه عرضه کنیم. خوانساری که در دوره قبل و بعد انقلاب از منتقدین میانه روی حکومت محسوب می شد، نقش مهمی در معادلات پشت پرده داشت. این دو نوشته را بخوانید:
فقیه پایتخت
با گذشت ربع قرن از درگذشت آيتالله العظمي سيداحمد خوانساري فقيه تهراني، هنوز هم خلأ حضور اينچنين فقيهي در اين شهر احساس ميشود.خوانساري را شايد بتوان واپسين مرجع تقليد تهران نشين دانست که هم از حوزه نجف و استادان نامدار آن توشه برچيده بود و هم به فضاي قم، تهران و اصفهان آشنايي داشت.آيت الله خوانساري به دليل روحيه بسيار محتاط فقهي اش، باورهاي سياسي ويژه خود را داشت.هنوز هم ميتوان رگههايي از جغرافياي سياسي – فقهي اش را در فقيهان متاخر قم، مشهد و نجف يافت.حتي امام خميني نيز با وجود تفاوتهاي فکري ديرينه اش با اين فقيه خوانساري، هنگام استدلال براي اثبات عدم حرمت ذاتي شطرنج، به کتاب فقهي مشهور آيت الله العظمي خوانساري اشاره و سخنان مخالفانش را درباره حرمت شطرنج رد کرد.(1)
پرورده مکاتب حوزوي شيعي
سيد احمد خوانساري (زاده سال 1270 شمسي) در حوزه علميه زادگاه خود خوانسار طلبه شد.پدربزرگش امام جمعه خوانسار بود و پدر، برادر و شوهر خواهرش از علماي بزرگ شهر به شمار ميرفتند.سپس به اصفهان رفت تا تحصيلاتش را ادامه دهد.
اما مهمترين بخش زندگي علمي وي در نجف سپري شد.زماني که سيد احمد به نجف راهي شد، دو سال به درگذشت آخوند خراساني مانده بود.او در اين دو سال از محضر اين دانشمند نامدار شيعي بهره برد.پس از آن نيز شاگرد آيتالله سيدکاظم يزدي (مولف کتاب مهم عروه الوثقي) و آيت الله آقاضياء عراقي شد.آيت الله سيد عزالدين حسيني زنجاني از پدرش مرحوم ميرزا محمود امام جمعه زنجاني نقل ميکند: «وقتي که به نجف رفتم و در درس آقا ضياء عراقي شرکت کردم،کسي را نميشناختم.از ايشان درخواست کردم که يک نفر از حاضرين را که علما و عملا خودشان ميپسندند، به من معرفي کنند که با ايشان مباحثه کنيم.يک روز مرحوم آقاضياء به منزل آمدند و همراه ايشان سيد جواني با سيماي نوراني (سيد احمد خوانساري) بود.آقا ضياء فرمودند: «اين آقا همان فردي است که شما ميخواستيد، علما و عملا جامع است.» آيت الله زنجاني ادامه ميدهد: مرحوم والد ميفرمودند: «در چند سالي که با ايشان هم مباحثه بودم، در طول اين مدت مکروهي از ايشان نديدم.» (2)
خوانساري علاوه بر فقه و اصول که دروس رايج حوزوي بوده است، در فلسفه و رياضيات قديم نيز آموزش ديد.سرانجام در سن 26 سالگي به ايران بازگشت و در شهر اراک، به کلاس درس آيت الله شيخ عبدالکريم حائري يزدي (موسس حوزه علميه قم) رفت. 5 سال پس از بازگشت خوانساري به ايران، استادش شيخ عبدالکريم به قم رفت و حوزه علميه اين شهر را احيا کرد.خوانساري اما در اراک ماند تا جانشين استادش باشد.ولي دوره جدايي حائري يزدي و سيداحمد خوانساري چندان به درازا نکشيد و شاگرد دريافت که استاد مايل به حضور وي در قم و کمک به اداره حوزه علميه اين شهر است.مرحوم آيت الله العظمي شيخ محمدعلي اراکي از نزديکان شيخ عبدالکريم نقل کرده بود: «آقاي حائري تقريبا بعد از شش ماه از عزيمت شان به قم در جلسهاي فرمودند که ما ميخواستيم آقاي سيد احمد خوانساري اعلم علماي شيعه باشد، و لکن ايشان قناعت کردند که اعلم علماي اراک باشند.به مجرد اين که آقاي خوانساري اين قضيه را شنيده و متوجه شدند که رضايت شيخ عبدالکريم حائري در اين است که ايشان در قم باشند، همان روز عازم قم شده و در اين شهر اقامت گزيد.»(3) بدين ترتيب او را ميتوان پرورده و آشنا به مکاتب مهم حوزوي شيعه دانست.مرحوم آيت الله سيد حسين بدلا از فعالان برجسته حوزه علميه قم در چندين دهه اخير، از عظمت آيت الله خوانساري در زمان شيخ عبدالکريم ياد کرده است.(4)
استاد گوشه گير قم
خوانساري 30 سال در قم بر کرسي تدريس عاليترين سطوح حوزوي نشست و شاگردان فراواني تربيت کرد.آيت الله العظمي عزالدين حسيني زنجاني که اکنون از بزرگان حوزه علميه مشهد است، به توصيه اکيد پدرش، شاگرد خوانساري شد.وي در اين باره گفته است:« يک روز که مرحوم والد به قم آمده بودند، مرحوم آقاي حاج سيداحمد خوانساري - طاب ثراه- به ديدن ايشان تشريف آوردند.بعد از رفتن ايشان، مرحوم والد فرمودند: آيا از ايشان هم درس ميگيريد؟ عرض کردم: ايشان منزوي هستند و درس و بحثي ندارند که من شرکت کنم.مرحوم والد فرمودند: حتما بايد از ايشان درس بگيريد.من از موقعيت علمي ايشان خبر دارم.در بازديد که خدمت ايشان رفتيم، مرحوم والد راجع به درس به ايشان پيشنهاد کردند.مرحوم خوانساري بسيار متواضع بود.خواص،ايشان را کمتر از مرحوم آيت الله العظمي حجت نميدانستند.اما ايشان با تواضع فرمودند: براي ايشان (اشاره به اينجانب) احتياجي نيست.ايشان که درس آقاي حجت ميروند.مرحوم والد فرمودند: من بهتر ميدانم که احتياج دارد و بايد از خدمتتان استفاده کند. زنجاني در ادامه از تسلط علمي خوانساري ياد کرده و ميگويد:« بالاخره به هر نحوي بود، ايشان قبول کردند.ما خدمت ايشان رفتيم و ايشان مقالات آقاضياء (استادشان ) را شروع کردند و پيدا بود که خيلي مسلط هستند.بسيار نقّاض بودند و در باز کردن مطالب، وارد.در معقول و فلسفه هم کاملا وارد بود.زياد ميديدم که اسفار را مطالعه ميکردند و فلسفه - مانند شرح اشارات و شوارق لاهيجي – را خصوصي تدريس ميکردند.فضائل و علو جنبي نيز خيلي داشتند؛ مثلا خط خوبي داشتند.به تاريخ مسلط بودند و در جنبه عملي و فضائل اخلاقي بسيار ضبط لسان داشتند.بيشتر ساکت بودند...در عين قلت کلام، بسيار شيرين سخن بودند» (5)
خوانساري در مدت تدريس در قم، شاگردان مهمي چون حضرات آيات سلطاني، منتظري، ستوده، مرتضي مطهري، دکتر مهدي حائري يزدي، شيخ علي پناه اشتهاردي، موسوي اردبيلي و امام موسي صدر را تعليم داد.آيت الله منتظري درباره جايگاه ويژه علمي و اجتماعي استادش گفته است: «همان وقت که شيخ عبدالکريم در صحن حضرت معصومه (ع) نماز ميخواند، آيت الله حاج سيداحمد خوانساري داخل مدرسه فيضيه نماز ميخواند و تقريبا 500-400 طلبه به وي اقتدا ميکردند.»(6) منتظري که همچون سيد عزالدين زنجاني، کتاب فلسفي شوارق را نزد خوانساري خوانده است، درباره موقعيت ممتاز استادش در ادامه خاطرات خود چنين ميگويد: « پس از درگذشت آيت الله حائري يزدي، مراجع قم سه نفر بودند؛ آيت الله صدر، آيت الله حجت و آيت الله سيد محمد تقي خوانساري.آيت الله سيد احمد خوانساري هم در کنار آنان معروف بود، اما شهريه نميداد...ايشان مرجع و مشار بالبنان بودند و در نماز جماعت ايشان، بسياري از رجال و وجوه شرکت ميکردند.کساني که وسواسي بودند و جاهاي ديگر به دلشان نميچسبيد، به نماز آقاي سيداحمد خوانساري ميرفتند.من و مرحوم آقاي مطهري هم در نماز ايشان شرکت ميکرديم...ايشان خيلي آدم ملايي بود و در مسائل فقهي بسيار دقيق بود و اصلا اهل هوي و هوس نبود.»(7)
فقيه پايتخت
اقامت 30 ساله خوانساري در قم با درخواست آيتالله العظمي بروجردي پايان يافت و او عازم تهران شد تا به جاي علامه سيد يحيي سجادي در مسجد سيد عزيزالله نماز بخواند.اجابت درخواست آيت الله بروجردي به اقامت هميشگي آيت الله سيداحمد خوانساري در تهران منجر شد و او 35 سال پاياني عمرش را در پايتخت گذراند.در تهران نيز علمايي چون مرحوم آيت الله مجتهدي تهراني و آيت الله سيد رضي شيرازي از شاگردان درس وي بودهاند.حضور وي در قلب بازار تهران، وي را به يکي از پرنفوذترين عناصر سياسي – اجتماعي پايتخت بدل کرد و به دليل جايگاه علمياش توانست نامدارترين فقيه پايتخت نشين دورههاي معاصر باشد.البته خوانساري نيز همچون بسياري از روحانيون هم نسل خود که از شکست مشروطه و ناکامي علماي نجف در اين انقلاب تاريخي، خاطرات بدي داشتند، در انديشه و رفتار سياسي خود محتاط شد.تا جايي که در اين احتياط، شهره خاص و عام بود و امام خميني نيز در نامه مشهورش به مرحوم آيت الله محمد حسن قديري، به «مقام احتياط» سيد احمد خوانساري اشاره کرده است.(8)
12 سال پس از حضور خوانساري در تهران، آيت الله العظمي بروجردي مرجع اعلاي شيعه درگذشت و بحث «مرجعيت واحد جهان تشيع» با لطمه جدي مواجه شد.آيت الله بروجردي در طول 15 سال مرجعيت يکپارچه خود بر شيعيان جهان، نظم فوقالعادهاي به ساختار رهبري مذهبي شيعيان داده بود و همين امر به بهبود نسبي مناطق شيعه نشين جهان منجر شد.با درگذشت وي، برخي از علماي درجه يک قم همچون امام خميني (9) و آيت الله العظمي سيدمحمد محقق داماد (10) درصدد برآمدند تا مانع از تشتت دوباره در جايگاه مرجعيت شيعه شوند.اين دو استاد برجسته حوزه قم پيشنهاد دادند که آيتالله سيد احمد خوانساري به قم بازگشته و مرجعيت جهان تشيع را بر عهده گيرد.اما تحولات سريع درون حوزه علميه قم و عدم تمايل جدي آيتالله خوانساري منجر به عملي نشدن اين طرح شد و خوانساري همچنان به هدايت بي سر و صداي پايتخت نشينها ادامه داد.
مسجد سيد عزيزالله در زمان حضور طولاني مدت وي به مرکز تحولات سياسي تهران بدل شد و از آغاز نهضت روحانيون در سال 41، آيت الله خوانساري نيز پا به پاي ديگر مراجع تقليد به همراهي با انتقادات امام خميني از رژيم پهلوي پرداخت.بيانيههاي وي عليه لايحه اصلاحات ارضي و درباره واقعه 15 خرداد 42 و تبعيد امام خميني از اين نمونهاند.با اين حال به دليل اختلاف نظر با تاکتيکهاي رهبران نهضت و نيز روحيه به شدت محتاطش، نتوانست مثل گذشته به همراهي خود ادامه دهد و پس از هجوم ماموران پهلوي به اجتماع مردم تهران در مسجد سيد عزيزالله و زخمي شدن آيت الله خوانساري، از آن زمان، از ميزان همراهي اين فقيه شاخص با مبارزات روحانيت کاسته شد.آيت الله منتظري در خاطراتش به ياد ميآورد که نخستين جرقه تفاوت نظر ميان امام خميني و آيت الله خوانساري در جريان لوايح شش گانه شاه زده شد: « يادم هست كه آيت الله خميني هم روي اين جهت اصرار داشت كه اصل لوايح را نبايستي زير سوال برد و به آن اعتراض كرد و مرحوم آيت الله آقاي حاج سيد احمد خوانساري هم كه در يك صحبت يا نوشته -كه حالا دقيقا يادم نيست - گفته بود اين اصلاحات ارضي غلط است و زمينها غصب است و نميشود در آن نماز خواند و از اين راه وارد شده بودند.آيت الله خميني خيلي ناراحت شدند و در يك شب كه ما پنج شش نفر منزل ايشان بوديم، گفتند: برويد هر جوري هست به آقاي حاج سيداحمد بگوييد اين چه وضعي است، ايشان با اين كار خود، به اين نهضت ضربه زد؛ براي اينكه فردا كشاورزان را عليه ما ميشورانند، اينكه ما بگوييم اصلاحات ارضي خلاف شرع است، راه مبارزه نيست، اينكه ميخواهند بروند بچههاي مردم را درس بدهند، ما نبايد بگوييم نرويد درس بدهيد، ما بايد با اصل رفراندوم مخالفت كنيم، براي اينكه كشور ما قانون دارد، مجلس دارد، بازكردن باب رفراندوم صحيح نيست، چون ممكن است اينها فردا بيايند بگويند ما ميخواهيم مذهب را لغو كنيم و يك رفراندوم ساختگي راه بيندازند و از اين طريق بخواهند مقاصد خود را عمل كنند، ما با اصل رفراندوم مخالفيم، زيرا يك بدعت تازه است.» (11)
خوانساري که ناکامي سياسي استادان بزرگ خود در نجف را ديده بود و از سويي نيز به منش مداراگرايانه مرحوم حاج شيخ عبدالکريم و آيت الله بروجردي با حکومت گرايش داشت، نميتوانست تداوم ستيز آشکار با حکومت پهلوي را بپذيرد و از برخورد کينه توزانه حکومت با مردم و غير نظاميان نگران بود.وي حتي در جريان بازداشت امام خميني تلاش کرد، ضمن ديدار با ايشان و ديگر علماي محبوس (حضرات آيات قمي و محلاتي) در زندان، از نگرانيهاي عمومي مبني بر سلامتي اين سه زنداني برجسته سياسي بکاهد.امام خميني بعدها به آيت الله منتظري گفته بود، نگران بوده که مبادا آيت الله خوانساري در پي اين ملاقات، احساسات مردمي را خاموش کند.
روحيه ملايم خوانساري سبب شد که حکومت پهلوي هم به وي احترام بگذارد و مرجعيت او را در عالي ترين سطح ممکن به رسميت بشناسد.تا جايي که محمدرضا شاه پس از درگذشت آيت الله العظمي سيد محسن حکيم در عراق، تنها پيام تسليتي خطاب به آيت الله سيد کاظم شريعتمداري و آيت الله سيداحمد خوانساري صادر کرد.اين اقدام شاه منجر به تيره تر شدن روابط انقلابيون با اين دو مرجع تقليد شد.
با اين حال آيت الله سيداحمد خوانساري همچون آيت الله سيد کاظم شريعتمداري نبود و روي خوشي به نزديکي به حکومت و فعاليت سياسي نشان نميداد.اگرچه طبق اسناد ساواک و خاطرات شفاهي فعالان سياسي آن روزگار، وي همواره ملجا خانوادههاي زندانيان سياسي بود تا به مقامات حکومت سفارش کند که از آزار آنها جلوگيري شود.آيت الله منتظري به ياد ميآورد که آيت الله خوانساري دو بار در آزادي وي نقش داشته است.(12)
خوانساري پس از پيروزي انقلاب نيز رويه پيشين خود را ادامه داد و چندان به فعاليت سياسي گرايش نشان نداد.وي اگرچه نسبت به برخي تحولات 6 سال نخست پس از انقلاب که مصادف با سالهاي پاياني عمر اين فقيه کهنسال بود، انتقاداتي داشت.ولي گلايههاي وي در حد جلسات خصوصي باقي ميماند.(13)
از اين مرجع تقليد مهم معاصر کتابهاي محدودي به جا مانده که مشهورترين آنها کتاب «جامع المدارک في شرح المختصر النافع» است که از شاخص ترين کتب فقهي معاصر و از محصولات فکري مهم مکتب نجف شمرده ميشود.به گفته آيت الله مصطفي محقق داماد «کتاب جامع المدارك» گاهي اوقات با يك نيش قلم، يك دنيا مطلب ميگويد كه تا كسي همه مطالب را آشنا نباشد و متخصص در فقاهت نباشد نميتواند به اين زودي درك كند.آيت الله احمد خوانساري درست است كه در قم شاگرد حاج شيخ عبدالكريم حائري بودند، اما تحصيل كرده نجف شمرده ميشدند و به هر حال جوانيشان را در نجف گذراندند و روش نگارش ايشان به روش نجف بوده است.» (14)
خوانساري که استادش شيخ عبدالکريم حائري يزدي درباره اش گفته بود:« اجتهاد را به هر معني تفسير کنيم، آقاي خوانساري مجتهد است و عدالت را به هرگونه معني کنيم، او عادل است.»، سرانجام در اولين ساعات بامداد روز شنبه 27 ربيع الثاني 1405 قمري برابر با 29 دي 1363 شمسي در سن 96 سالگي درگذشت و پيکرش پس از انتقال به قم و اقامه نماز به امامت مرحوم آيت الله العظمي سيدمحمدرضا گلپايگاني در مسجد بالاسر حرم حضرت معصومه (س) و نزديک قبر استادش آيت الله العظمي حائري يزدي به خاک سپرده شد.
امام خميني که از منتقدان مشي فقهي و سياسي آيت الله خوانساري بود، چهار سال پس از درگذشت وي درباره اش گفت: «مقام احتياط و تقواي مرحوم آيت الله آقاي حاج سيد احمد خوانساري و نيز مقام علميت و دقت نظرشان معلوم است.» (15)
خوانساري فقيه مکتب تهران نبود، اما تحليل مکتب تهران بدون در نظر گرفتن وي ناقص است و حضور 35 ساله وي در قلب پايتخت، تاثيرات ماندگاري در عرصه سياست و مذهب گذارد.وي نقش مهمي در تعديل سياستهاي غيردموکراتيک رژيم سابق عليه اپوزيسيون حوزوي و غيرحوزوي آن روزگار بر عهده داشت و هيچ گونه شائبه و احتمال نگاه غير اخلاقي در رفتارش راه نيافت.نگاه محتاطانه و اخلاق گراي وي به سياست، از وي فقيهي ميانه رو و مقبول ساخت که موافق و مخالف را به تحسين وا ميداشت.او سنت گرايي بود که پشتوانه فکري قدرتمندي براي نيروهاي دموکرات و نوگرا در مسير گذار به جامعهاي مدرن فراهم ميکرد.
پاورقيها
1- صحيفه امام، ج 21، ص 151
2- مجله حوزه، شماره پنجم، سال چهارم، آذر و دي ۱۳۶۶، گفتوگو با آيت الله عزالدين حسيني زنجاني
3- عقيقي بخشايشي، فقهاي نامدار شيعه، ص 510
4- هفتاد سال خاطره از آيت الله سيد حسين بدلا، مرکز اسناد انقلاب اسلامي، ص 103
5- پاورقي شماره 2
6- خاطرات آيت الله منتظري، ج1، ص 56
7- همان، ص 98 و 352
8- صحيفه امام، ج 21، ص 151
9- پاورقي شماره 3
10- به نقل از بيت مرحوم آيت الله سيدمحمد داماد
11- خاطرات آيت الله منتظري، ج1، ص 207
12- همان، ص 348
13- خاطرات آيت الله صادق خلخالي، ج 1، 411
14- برگرفته از سخنراني آيت الله مصطفي محقق داماد در آيين بزرگداشت آيت الله العظمي فاضل لنکراني
15- پاورقي نخست
روزی روزگاری، مکتب طهران
در بين مکاتب فقهي شيعه و حوزههاي علميه شاخص اين مذهب، تهرانيها تفاوت عمدهاي با ديگران دارند و علم فقه در اين مکتب، رونق چنداني نداشته است. تنها ويژگي عمده اين حوزه، حضور استادان نامي فلسفه اسلامي در اين شهر بوده که آن هم مدتهاست، رونقي ندارد و حوزه علميه شهر تهران عملا به يکي از زيرمجموعههاي حوزه قم بدل شده است. کمتر طلبه تهراني است که در تهران بماند و حتي براي تحصيلات مقدماتي به قم نيايد.
حتي حضور فقيهي چون آيتاللهالعظمي سيداحمد خوانساري نيز نتوانست اين ويژگي بارز تهرانيها را كمرنگ كند. نگرشي کوتاه به تاريخ حوزه اين شهر و بازخواني نام علماي آن نشان ميدهد علوم معقول، وجهه بارز مکتب تهران بوده است. اين در حالي است که در سه قرن نخست اسلام، منطقه ري و قم به عنوان مراکز اصلي حاميان نگرش نقليگرايانه به دين شناخته ميشد. به نظر ميرسد که استقرار پايتخت در شهر تهران در آغاز عصر قاجار و آشنايي ايرانيان و به ويژه مردم تهران با مظاهر مدرنيته، نقش مهمي در رواج علوم معقول داشته است.
بسياري از بزرگان فلسفه اسلامي در دوره معاصر، در تهران زيسته يا به اين شهر آمدهاند. اگر تا پيش از آن، شهر اصفهان در اثر فضاي به وجود آمده در عصر صفويه به عنوان مهد فلسفه اسلامي شناخته ميشد،انتقال پايتخت به تهران و استقرار نسبي ثبات مديريتي در کشور سبب شد که استادان نامدار فلسفه اسلامي به تهران مهاجرت کنند. آقا علي مدرس زنوزي، ميرزاجعفر حکيمالهي، ميرزاابوالحسن جلوه، حکيم الهي قمشهاي، حکيم هيدجي زنجاني، ابوالحسن شعراني، محمدعلي شاه آبادي، ميرزا احمد آشتياني، فاضل توني، شيخمحمدتقي آملي، سيدکاظم عصار، محمدتقي جعفري و مرتضي مطهري همگي با اينکه فقيه و اصولي هم بودند، قدم در راه تقويت و تدريس فلسفه گذاشتند و فقه را بيشتر به عالمان نجف و قم وانهادند. در اين اواخر نيز با درگذشت سيدکاظم عصار و محمدتقي جعفري، چراغ هميشه روشن فلسفه نيز در اين شهر کمسو شد و اين مکتب کماعتنا به فقه و اصول، رو به اخلاق آورد و شهر تهران به مرکز استادان برجسته اخلاق بدل شد. اگرچه ميتوان تاثيرات موقعيت سياسي و ويژگيهاي فرهنگي تهران را نيز در رواج دروس اخلاق مشاهده کرد، با اين حال نميتوان منکر شد که شهر تهران ويژگيهاي خاصي نيز دارد. برخلاف شهرهايي چون بغداد، قاهره و دمشق که در زمان رونق خلافتهاي گوناگون اسلامي، مهد فقهاي نامدار شيعه و سني بودهاند، تهران هرگز به چنين صورتي درنيامده و پس از گذشت بيش از دو قرن از انتقال پايتخت به تهران، آنچنان شاهد درخشش مداوم فقهي عالمان اين شهر نبودهايم. رواج علم معقول در تهران حتي سبب شد که عالماني چون آخوند خراساني هنگام عزيمت به نجف براي ادامه تحصيل، مدت هشت ماه در تهران به آموزش فلسفه نزد استادان اين شهر ميپردازد. سيدجمالالدين اسدآبادي نيز در حوزه اين شهر به تعليم علوم عقلي پرداخته است.
پس از تفلسف و عقلگرايي، دومين ويژگي بارز عالمان تهراني، حضور پررنگ آنها در سياست کلان کشور بوده است. دو رهبر بزرگ ديني هوادار مشروطه (سيدعبدالله بهبهاني و سيدمحمد طباطبايي) از پيشگامان برجسته اين عرصهاند. شيخفضلالله نوري نيز به عنوان فقيه برجسته پايتخت، از موثرترين روحانيون تشيع در عرصه سياست بوده است. در عصر پهلوي نيز آيتالله سيدحسن مدرس، آيتالله سيدابوالقاسم کاشاني و آيت الله سيد محمد بهبهاني (فرزند آيتالله سيدعبدالله بهبهاني) از تاريخسازان ايران شمرده ميشوند.
مکتب طهران که روزگاري مهد فيلسوفان و سياست پيشگان دينمدار بود، اکنون کمفروغتر و کماثرتر از قبل، تنها به دروس پررونق و پرطرفدار اخلاق خود مباهات ميکند و حتي بر دروس اخلاق قم نيز در مواقعي برتري نسبي دارد.
آتش کاروان تصنیف سرایی خاموش شد
لا به لای اخبار کسل کننده و تکراری عالم سیاست که فقط برای افزایش استرس مناسب است، شنیدن خبر مرگ بزرگی چون بیژن ترقی، مرا به یاد ترانه ها و تصنیف هایی انداخت که این پیرمرد دوست داشتنی در طول شش دهه برای مردم سرود و آرامش را به جای اضطراب به همه تقدیم کرد. درست برعکس کاری که سیاستمداران بلدند!
مرا به کاروانی کشاند که آتشی از آن به جا مانده بود و ناخودآگاه زمزمه کردم که:
من هم ای یاران، تنها ماندم!
آتشی بودم برجا ماندم
به یاد بهار دلنشینی افتادم که قرار است در آن،بر سرم سایه ای فکنده شود و مستانه خواندم:
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن!
سروده های ترقی، گاه ورد زبانم بود و از عمق جان می گفتم که:
به زمانی که محبت شده همچون افسانه
به دیاری که نیابی خبری از جانانه
همنوا با ساز پرویز یاحقی از برگ خزانی می خواندم که از بیداد زمان، پژمرده شده و از شاخه جدا افتاده بود:
ای برگ ستمدیده پاییزی!
آخر تو ز گلشن ز چه بگریزی؟
روزی تو هم آعوش گلی بودی
دلداده و مدهوش گلی بودی
و مگر می شود از ترقی نام برد و از گذر او «در میان گل ها» سخن نگفت؟
راز عشق مرا
گل در گوش صبا
گفت و غمم بفزود
آنگه در همه جا
راز درد من و
قصه عشق تو بود
ترقی در کنار علی تجویدی و پرویز یاحقی و غلامحسین بنان و ... برای همه ما پیام آور آرامش و لطافت بود. و چه زیبا سرود:
من از شهر تو چون، نالان می گذرم
تنها سایه من باشد همسفرم
این عشق تو مرا بنگر تا کجا کشانده؟
دست از دلم بدار! که دگر طاقتم نمانده
ترقی پس از هشتاد سال زندگی، بامداد امروز به آرامش ابدی رسید و ما ماندیم و این عالم پرتنش سیاست و دنیای پر اضطراب و ستمگر!
چهره های ماندگاری چون بیژن ترقی که مایه لطافت و زیبایی دنیای زشت و زمخت ما هستند فراموش نمی شوند. حتی اگر کسی نام آنها را نشنیده باشد، باز هم اینان هستند که می مانند، نه آنها که در شعرشان هم مایه تشویش و ستم هستند!
انعکاس عکس ها 12

یک ماه پس از درگذشت خانم خدیجه ثقفی همسر امام خمینی، دیروز میرزا حسن ثقفی برادر وی و از روحانیون شاخص تهران هم در سن ۷۲ سالگی درگذشت. برادر همسر امام خمینی که فرزند مرحوم آیت الله میرزا محمد ثقفی تهرانی بود، ریاست دفتر آیت الله حسین وحید خراسانی در تهران را بر عهده داشت و بالطبع جزء طیف سنتی حوزه شمرده می شد.
آیین های درگذشت خانم ثقفی نیز با وجود جایگاه ویژه امام، تبلیغات گسترده رسمی و محبوبیت نسبتاً خوب حاج سید حسن خمینی، چندان رونقی نداشت و ناشناخته بودن خانم ثقفی برای مردم و یا تعطیلات نوروزی نمی تواند دلیل کافی و قانع کننده ای برای توجیه استقبال کمرنگ مردمی از مراسم های تشییع، تدفین و بزرگداشت ایشان باشد. فکر می کنم که بیت امام خمینی در درجه نخست و مسؤولین ارشد نظام در درجه بعدی باید به این پدیده جدی اجتماعی توجه کنند. رگه هایی از این بی اعتنایی را در آیین سالیانه رحلت امام هم می بینیم. تا جایی که من می توانم حدس بزنم، حکومتی بودن چنین مراسم هایی از یک سو و قطع ارتباط بیت امام با مردم و عدم توجه جدی این خاندان مهم حوزوی و سیاسی به بازتاب های اجتماعی سکوت های بیجا و یا برخی موضع گیری هایشان از دلایل اصلی چنین پدیده ای است. البته مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام هم بی تقصیر نیست و می توانست نقش مهمی در برقراری این تعامل بین مردم وبیت امام ایفا کند. انتخابات سوم تیر 84 از نقاطی بود که نشان دهنده این خلأ و کمبود جدی به شمار می رفت. آن روزها بیت امام به طور بی سابقه ای وارد صحنه حمایت از هاشمی در برابر احمدی نژاد شد و حتی حجة الاسلام محمد علی انصاری سخنرانی پرشوری در قم ایراد کرد و حمایت بیت امام و همسر مرحومه ایشان از آقای هاشمی را اعلام نمود. فارغ از درستی یا نادرستی نظر سیاسی بیت امام، شاهد بودیم که هزینه کردن بی سابقه از امام هم نتوانست سودی به حال هاشمی داشته باشد. این حمایت به قدری بی سابقه بود که مهدی کروبی هم شاکی شد و تلویحاً از بیت امام انتقاد کرد. امیدوارم بازتاب اجتماعی درگذشت همسر امام بتواند به رفع خلأهای جدی موجود در این طیف بیانجامد.

به هر حال بیت امام می رود که برای چندمین بار در سال های اخیر، ایفاگر نقشی فعال در صحنه سیاست باشد. میرحسین موسوی به عنوان نخست وزیر محبوب دوران امام خمینی، حمایت بخش وسیعی از اعضای خانواده امام را پشت سر خود دارد و حضور حاج سید حسن خمینی در نخستین همایش علنی فعالان نزدیک به طیف میرحسین در زمستان سال گذشته گویای این امر است. میرحسین هم می رود که به پشتوانه حمایت های تاریخی امام و محبوبیت اسطوره ای اش در دهه شصت، احمدی نژاد را به چالش بکشد. او که با سودای جذب بخشی از آرای طیف اصولگراها به صحنه آمده بود تا دولت وحدت ملی را تشکیل دهد، گویا به تدریج به این نتیجه رسیده که نمی تواند نقشی فراتر از خاتمی و جایگاهی وسیع تر از او بیابد. به همین دلیل، در روزهای اخیر به طیف اصلاح طلب نزدیک تر شده و به همان میزان آرای خود را در بدنه مردمی اصولگرایان از دست می دهد. چند روز پیش مهمان یکی از سران اصلاح طلبان بودم. وی می گفت که پس از نخستین کنفرانس خبری میرحسین و جمله معروفش درباره جمع کردن گشت های ارشاد، یکی از نزدیکان میرحسین به وی گفته که طبق برآورد ستاد میرحسین با همین جمله، پنج میلیون رأی به آرای میرحسین افزوده شده است! این فعال برجسته اصلاح طلب هم به آن فعال ستاد میرحسین گفته که «اگر این برآورد درست است، به مهندس موسوی بگویید سه جمله دیگر بگوید تا آرای وی به بیست میلیون برسد و پیروزی اش قطعی شود!»
فارغ از این مطایبه، باید گفت که همین جمله میرحسین شاید رأی بخشی از جوانان حامی خاتمی را جذب کرده باشد، اما یقیناً منجر به ناامید شدن بخش هایی از بدنه مردمی اصولگرایان شده که دوست داشتند به میرحسین رأی بدهند. گذشت زمان نشان می دهد که واقعیت های زمانه، خود را بر میرحسین تحمیل کرده و می کنند. میرحسین ناچار است که راه خاتمی را برود تا بتواند از پس احمدی نژاد برآید. ظاهراً فلسفه حضور میرحسین و حذف خاتمی روز به روز بیشتر رنگ می بازد.

